تبلیغات
داستان کوتاه
 
درباره وبلاگ


این دومین وبلاگ منه.با همین موضوع
با این تفاوت که دیگه این وبلاگ رو نمیبندم
داستانک ها اول به دفتر نشریه برای چاپ میرن بعد میان ابنجا تو وبلاگم.جدید و قدیم.ضعیف و ضعیفتر(چون قوی نمینویسم)
داستانها کودکانم هستند.در زندگیم جاریند.مشخصا برای کس خاصی نوشته نشدند.
اگر سوء تفاهمی برای کسی پیش اومد.
بدونه که با یه داستان و قصه طرفه،نه خاطره.
واقعیتی در کار نیست.
خلاص

مدیر وبلاگ : سعید پرمشکانی زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه
زندگی در کلان شهر،مترو وسرعت و....داستان کوتاه میخواد




پنجشنبه { یک روز کامل} 18:30

مانده غریب میان امواج ، غرق در بلم تکنفره اش و نمی داند چگونه اینجاست!

جمعه
{ یک روز کامل} 18:30

مانده غریب میان امواج و نمیداند کدام سوی  ساحل و کدام سوی به سمت اقیانوس میرود.

شنبه
{ یک روز کامل}18:30

مانده غریب میان امواج و فقط این را میداند که نه گرسنه میشود و نه تشنه!

یکشنبه
{ یک روز کامل} 18:30

مانده غریب میان امواج و حدس میزند هرگز نمیمیرد!

دوشنبه
{ یک روز کامل} 18:30

مانده غریب میان امواج و فقط حدس میزند!

سشنبه
{ یک روز کامل} 18:30

...


                                           سعید پرمشکانی
                                             فروردین 1392






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 23 فروردین 1392 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()

هو

انگار آن بالا، به دور از چشمان ستمگر دیگران، به دور از صدای تاس روی تخته ی بازی مرموز امروز،بمب اتم افتاده است.

انگار یخ هزاران ساله ی یخچال دلم،در پوسته ی استیل مرغوب ایتالیایی اش آب نمیشود حتی اگر دستان تو از خود زرتشت، از بلند ترین قله های آتشفشانی آمده باشند.

اصلا انگار من نمیتوانم انتخاب کنم میان این دو راهی ، در این تاریکی عمیق شبهای غریب لندن در دل این هزار توی سلطنتی.

انگار صبح الطلوع ، غروب میکند خورشید تاریخ در میان سه انگشت شصت، صبابه و انگشت کشیده ی وسط دستم.

تو را در میان همه ی انگار هایم نگاره میکنم تا نگارم باشی بدون هیچ نگرانی.

اینجا منم و دم نوش نعنایی با عسل کوههای سبلان در کنارهای خیابانهای لیز و خیس ونیز و به فانوس دریایی نیویورک انگشت وسط دستم را نشانه میرم، انگشت میانه ی دستم از هر برجی به تو نزدیکترند.

به برج کج در عکس بدون تعادل یادگاریت تکیه میدهم، اما بدون هیچ تویی، چون تو!

قرمزست صورت من از تو، همراه با بوی مواد شیمیایی. عکسها به کندی اما ظاهر میشوند به هر ترتیب، اینجاست که دلم گیره کم می آورد برای آویزان کردن خاطرات منحوست.

اینجا منم و صفحات دیجیتالی،اینجا فقط منم و مانیتور شخصی خودم، اینجا درست جایست که واقعا نمیدانم کجاست!

سر در گم ، گم شده ام در خیابانهای شرقی شهری به نام لهاسا، اسم خیابان را نمیتوانم بخوانم. خودم اسمش را گذاشتم میرزای شیرازی.

در میان این همه پودر رنگی در شهر هندویان،جشن میگیرم سومین سالگرد تنهاییم را!

میان این همه صفحه ی سنگی و صاف و یک دست که نشانی آشنا از کسان غریب میدهند،به سنگ قبر تو میرسم.

راستی اینجا چرا جغدها شوم نیستند ؟

سگها چرا نمی رقصند؟

مگر اینجا کرانه ی باختری خاور دور از راه ابریشم با ردپارکت نیست؟

کجایم من؟

یادت می آید چه گفته است ولی ولکا؟

تماشای این فیلم را از دست دادیم! بعد تو دیگر جمعمان هرگز جمع نمیشود.

 

                                                                          سعید پرمشکانی زاده

                                                                                 1391.9.12

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 13 آذر 1391 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()

هو

((آخرین نگاه))

قبل از این را دیگر همه میدانند.خب ، هرکسی چشمانش نگران به چیزیست.

اما این نگاه حامل پیامی برای توست و نگران نیست.{اما نوشتن آن بدین راحتی ها که تو می خوانی نیست}.

زمان کش نخواهد آمد، من به اندازه  20 درجه چرخاندن سر  تا رساندن پیام از راه چشم فاصله دارم و محلتی نمانده است.

کسی که می شناسد مرا روی سینه ام نشسته و من دلت را ریش نخواهم کرد.

این پیام از راه کلام میسر نبود و نخواهد بود.سر به چوب خیمه گاهی چسبانده ایی.سر بلند کن و در چشمانم زول بزن.این آخرین

فرصت است.

بنگر و پیامم دریافت کن و عالم را به آتش زن و پاسخ تمام سوالاتت را بگیر .

 فرصتی برایمان نمانده است .کسی که بروی سینه ام نشسته ،چشمانش از گلوی تو تشنه تر است.تو تشنه ی آبی و او تشنه ی خون.

نمیترسم، در صدم ثانیه ایی چشم تو خون می شود و او کارش تمام  و کار من با صاحب الامر شروع.

آری سر بلند کن.همین که در چشم من میبینی همانیست که به کلام میسر  و به رشته ی تحریر آمدنش غیر ممکن،

برو و عالمی را به آتش زن که من فقط به همین نیت اینجایم.

اصل کار که ادامه ی نهضت است به عهده ی توست و این آخرین نگاه عاشقان.

 

 

 

 

                                                                                                             

                                                                                                           سعید پرمشکانی زاده





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 14 مهر 1391 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()

هو

 

مردشور وقتی مرا میبرد که تو

 

 را  

                

 دلشوره.

 

شوخی نیست.   سعید پرمشکانی

مهر لعنتی 1391





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 11 مهر 1391 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()

در اپیزد تاریک تپه ی مرتفع شهر
و بعد چند پنجره و آدمهای در آن
دور تر هزاران هزار چراغ
دورترک دوباره تپه ایی مرتفع از شهر
شاید انجا هم شاعری دارد مث من به تمام شهر میشاشد.
  

 

*زیاد شاعر نیستم.اما یه وقتهایی میشه.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 4 شهریور 1391 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()

انگار داری پاسبونی میدی٬توی یکی از بیابون های برهوت و یکم مرتفع این شهر و مرددی که اسلحت رو بندازی تو پادگان و از همون حریمی که تو پاسبونشی ٬ از بالای سیم خاردارا بزنی بیرون و هرگز هم بر نگردی...
استدلالت هم این باشه که: لزومی نمی بینم از یه مشت خس و خاشاک وسط بر و بیابون ساعت  ۵/۲ نصف شب اونم تو دل زمستون نگهبانی بدم٫و این جمله یکصد ملیون بار تو سرت تکرار شده باشه.

اصلا انگار که  وسط تابستون٬زیر تیغ جراحی آفتاب و بعد از گذشت ۵/۲ ساعت از ساعت ۱۲ روزی که اولین قرار دیدار با نگارت رو گذاشتی و هنوز مرددی که بری یا باید بیشتر منتظر بمونی؟
استدلالت هم این باشه که: نکنه نگار از اون پشت مشتا داره مارو دید میزنه و میخواد عکس العملمون رو بعد از ۵/۲ ساعت انتظار کشیدن رو ببینه!؟

 

بعله ابلهانست
ابلهانست٬انگار که نه انگار تو یه نویسنده هستی و ساعت ۵/۲ بعد نصف شب به سرت زده که با اشتیاق و ذوق وافر تند٬تند کاغذ سیاه میکنی که چی؟! که به ابلهانه ترین شکل ممکن یه طرح داستان به سرت زده و فقط میخوای بنویسیش.

 

اصلا خنده داره که تو یه نویسنده باشی و اونقدر احتمال اینکه داستانت با شیشه ی خیس یه ماشین تو کارواش برخورد کنه بیشتر باشه تا خونده بشه٬اونم در زمانه ای که هر روزش باید اول صبح بعد از سیگار ناشتا و دوش صبحگاهی و قبل از صرف صبحانه٬قیمت نان بربری با مواد اولیه چینی رو به روزش بدونی.البته اینجوری دیگه خیالت راحت که از حالا به بعد همه ی همشهریات نون به نرخ روز خورن از جمله خودت٬و دیگه نمیتونی به همسایت این جمله رو خطاب کنی:(نون به نرخ روز خور) میترسم یه روز هم بیاد که دیگه نتونم بهش بگم بادمجون دور قاب چین.....

 

 

اونقدر میتونی استدلال پیدا کنی برای پاسبونی تو بر و بیابون و سر قرار ٬سر کار رفتن و چشم به راه موندن و خودت رو توجیح کنی ولی هرگز دلیل و استدلالی برای فعل نوشتن نخواهی داشت.

انگار این زمانه نخواهد گذشت٬اما این فقط نگاره ایی از تاریخ است و می گذرد.روزهای خوب در راهند٬به شکل ابلهانه ایی انتظارش را می کشم که آن روزها را با چشمانم ببینم٬برایم فرزندان و نسلی که از من پای خواهد گرفت اصلا مهم نیست.خودم اهمیت دارم٬هیچکس مهم نیست.
همان گونه که تو بیشتر اهمیت داری ای شیشه خیس ماشین نه من و داستانم.

 

 

                                                      سعید پرمشکانی زاده

                                                                 91.5.13





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 22 مرداد 1391 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()

سلام یاران.

داستان جدید دارم. منتظرم كه وقت پیدا بشه، ویرایش كنم بعد به انتشار برسونم.

این روزها حال نسبتا خوبی دارم.سالهاست تجربه كرده بودم كه به چه شكل میشه تفریح كرد و وقت گذروند و به آدمهایی كه در این موقعیت با تو هستند به چه چشمی نگاه كرد.

نمیخوام وارد بحث  رفتار شناسی بشم، اصلا تخصص من این نیست.میخواهم از دریافتها و اتفاقات ناخوآگاه درونم  بنویسم.

باری گفتم كه:سالهاست تجربه كرده بودم كه به چه شكل میشه تفریح كرد و وقت گذروند و به آدمهایی كه در این موقعیت با تو هستند به چه چشمی نگاه كرد.

به نظر خودم تجربه كافی رو دارم در روابط اجتماعی ایم، در هر موقعیت و هر جمع و گروهی.اما هدف كلی همه ی این اجتماعات ماهیتی مجازی داره.این سری هم یك بار دیگه خودم رو در موقعیت این تجربه قرار دادم،و خوشحال شدم كه تغییرات درونی بزرگی در من شكل گرفته و در ضمن لگد محكمی هم از همین آدمهای مجازی و شخصیتهای فرا واقعی خوردم.

در چنین جاهایی ((تو)) بودن اصلا مهم نیست،میتونی برای خودت یه شخصیت سازی كنی و به شكلی احمقانه فقط گذر وقت كنی. كافیه كه ((تو)) خودت رو نشون بدی.همه به به و چه چه میكنن كه طرف عجب خاصه یا خاص رفتار میكنه.در اصل قالب و پوسته ی تو اونا رو جذوب كرده.برای دیگران اصلا درون تو مهم نیست.روح عریانت رو نمیتونن ببینن و بپذیرن.روح و احساساتت براشون مهم نیست.وقتی هم كه با اونا رفتاری غیر از رفتار تعریف شده خودشون داری و اونا رو وارد حریم شخصیت میكنی،قضیه جالب تر هم میشه.سوء استفاده هایی كه نمیكنن خیلی كمه.واقعیت رو قبول ندارن.به خودشون اجازه میدن راجع به هر چیزی در درون ((تو)) دخالت كنن،تو هم به اونها اجازه میدی اما حقیقت بقیه جیزه و نباید نزدیك بشی.قانون اصلی اینه: من با پوستت كار دارم نه با درون و مغزت و تو هم همین طور.

قضیه از اینی هم كه هست بعضی وقتها جالب تر هم میشه:وقتی با یك نفر صمیمیت ایجاد میكنی و رابطه ی خاصی با اون داری یعنی باید قبول كنی با یك مسخ شده ارتباط داری.راجع به ریز ترین مسله هات وراجی میكنه و تصمیم میگیره حتی قباهت رو هم به اتمام میرسونه و زحمت میكشه جای ((تو)) فكر هم میكنه.طبق روال هر رابطه ایی دو نفره قرار مدار میزارین و قرداد میكنین، خودش پا روی قوانین میزاره یعنی رو شعور فكر و تعقل خودش در روز اول،بعد كافیه تو یك واقعیت رو بگی یا طبق غریزه ات رفتار كنی اونوقته كه مصیبت شروع میشه كه: ((تو)) انسان نیستی.

حقیقت های ((تو)) میشن توهم.واقعیت و غیر فانتزیه دید تو و صحبت تو میشه توهین.

بی انصاف نیستم.بعله بعضی وقتها كلماتی به كار میبرم در گفتگوهام كه كلا ادب رو زیر پا میزاره.اما جاش و موقعیتش رو هم میسنجم.

از دهن اون هر واژه ایی بیرون بیاد،ایراد نداره.اما كافیه تو واقعیت و یه سوال ذهنی خودت رو مطرح كنی، می افتی سر زبونا و خاله زنكی آغاز میشود.میشی كسی كه همه با گوشه چشم نگاهش میكنن.وقتی خودت رو دریغ میكنی ابلهان فكر میكنن تو رو طرد كردن.اما عاقلان دانند...

در كل زندگی مجموعه ایی از همین رفتارها و رخداد هاست ما باید و باید با همه كنار بیاییم.دیگران همیشه دیگرانند.ظرفیت ((ما)) شدن ندارند.

آآآآآخ خ. چقدر تجربه بعضی وقتها دردناكه.قدر خیلی كسها و خیلی جاها و خیلی موقعیتها رو نفهمیدم.

از همه ی احمقها مچكرم.نمیتونم زمان رو برگردونم اما از این لحظه صحیح ترین كار با صحیح ترین انسان و با صحیح ترین موقعیت رو به صحیح ترین شكل ممكن انجام میدم.تا زندگیم بیشتر از این خار شود در چشم كوتوله ها و احمق ها.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 6 خرداد 1391 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()

هو

دیگر هیچ مسکنی جواب نمی دهد.

شب است و دریا،دریا هست و من و آسمان.ستارگان بالای سرم.ماه کامل و براق پشت سرم.روزهای تلخی

گذشت.همه را به دریا خواهم سپرد.آهااای ... آنها را در دل خود نگهدار و هر روز ، هر روز به ساحل یک شهر بکوبان و

به رخ اهالی آنجا بکشان که من چه چیز را به تو سپرده ام.

دندان چرک کرده ام را.

دندان چرک کرده را باید کشید و در شبی مهتابی به دریا سپرد.

                                                                                                            سعید پرمشکانی زاده

                                                                           فروردین 91.شبی مهتابی.ساحل کاسپین

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 30 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
زیاده خواه نیستم !
جاده‌ ی شمال
یک کلبه ی جنگلی‌...................... ...........
یک میز کوچک چوبی
با دو تا صندلی
... ... کمی‌ هیزم، کمی‌ آتش،مه‌ِ جنگلی‌
کمی‌ تاریکی ‌_ محض،
کمی‌ مستی،کمی‌ مهتاب...
و بوی یـار.. و بوی یـار.. و بوی یـار ...
تـو باشی،مـن باشم و ...هــیچ !
دنــــیــا هــم ارزانی خـــودشـــــان ..




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 21 اسفند 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()

هو

_   (( آره ))

اینه جواب من به سوالی که به محض ورود در چشماش موج میزد.

_  چند وقته اینجا نشستی منتظر؟

_ حدود سه ربع ساعتی میشه... البته فکر کنم،فکرم مشغول بود.زمان دستم نمونده بود،که...

شروع میکند به شمارش با اشارتهای دستش ، به طنین صدایش توجه بیشتری دارم تا ارقام.

_ یک...دو...سه.....نه...نه تا؟ همش مال خودته؟

_ کسی پیشم نبود،تنها بودم،تا نشستم گارسون واسم آوردش،خالی و تمیز بود...خوب مشکلت...

عادت میکنی ، عادت دارد وسط حرفهایم پا برهنه بدود.

_ مشکلم تویی آقای خوش پوش،مشکلم...؟....سیگار کشیدنته،مشکلم...

پیشونیمو می چسبونم به میز،دیگر صدایش را هم نمی شنوم،چه برسد به کلمات و حروف؛فقط واج ها و

 هجیها و آکسانهای بی موقع اش روی بعضی کلمات متحیرم میکند.او تغییری نکرده و نمی کند.

مطمعنم نمی تونم بکشمش،چون صورت مسله رو نمیشه پاک کرد و ایمان دارم خودم هم نخواهم کشت

چون مسله اینقدر در وجودم هست که دیگر حسش نمیکنم.عادت کرده ام، شما هم عادت میکنی.

_ پاشو،{موهامو میکشه و سرم رو از میز جدا میکنه،مثل مفتشها} سرت رو بلند کن،مثل یه مرد سر بلند

کن ،زول بزن به چشمای منو ازم معذرت خواهی کن.

_ معذرت می خواهم.

این آخرین کلمه ایی ه که در مقابلش به کار بردم،بعد از این جمله ، بلند شدم رفتم و دیگه خبری ازش

ندارم. بهانه گیر شده بود.درسته نمی تونم خودمو بکشم،اما نبودش یه خود کشی تدریجی برای من

محسوب می شه.

 

                                                                             سعید پرمشکانی زاده

                                                                                    90.8.9 

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 21 اسفند 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()

لینک نویسا شماره 50

روزنامه عصر مردم ویژه نامه نویسا.

قبلا قول داده بودم لینک داستانهای چاپ شده رو بزارم.البته نه بخاطر داستانها.فقط بخاطر طراحی ها خوب طراح این ویژه نامه

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 19 اسفند 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()

 

هو

 

 

 

 

اصلاً امروز از صبحش پیدا  بود که یه نفر میخواد بمیره .

کجام من الان؟

آها ، توی راهرو سرد و کرخت  ، با نور مهتابی کسالت بار بیمارستان و من دارم خط قرمز کف راهرو رو که زنی حامله بهم نشون داده بود رو طی می کردم . صداش از وقتی تلفن رو قطع کرد تو سرم یک میلیون بار تکرار شده بود حتی همین لحظه ، هی صداش توی سرم مثل پتک به جلوی پیشونیم از داخل مغزم ضربه می زد و می گفت : زود باش ، الان بیا بیمارستان .

 وای خدا به دادم برس دارم بدبخت می شم. الان که می فهمم اون مرده. الان راهرو تمام میشه و من مجبورم بپیچم به سمت قرمز . . . نه . . . زرد . تا پیچیدم اونایی که رو زمین نشسته بودند بلند شدند . . .  توقف کردم . . .  صدای گریه ها بیشتر شد . . . مطمئن شدم  . . . دیگه نفهمیدم چی شد تا همین الان .

 

 سعید پرمشکانی زاده

 

88.9.10     

10 شب

 

** فوسه: با صدای آرام سخن گفتن.با خود و آهسته حرف زدن.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 بهمن 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()

هو

توی اون گرمای اواخر بهار دو ساعتی بود که روی پل هوایی ایستاده بود و آفتاب بعد از ظهری مستقیما

روی صورتش بود. می تونست روشو اون طرف کنه که آفتاب به پشتش بخوره،اما اگه این کارو میکرد،

جهت مخالف همکارش را میدید.او میخواست تماشاگر آمدن او باشد. در تمام عمرش به این اندازه منتظر

یک دوست هم نشده بود ،چه برسد به یک همکار.

بعد از این همه مدت و انتظار او آمد.

به طرز عجیبی نارنجی پوشیده بود.رنگ غیر متعارف.همین کافی بود که اولین دیدار بیرون از محل

کار را تا ابد در ذهن ماندگار کند.روی پل هوایی وسط بلوار بهم رسیدند.کسی آن پایین ایستاده بود.از

 همان پایین داد کشید: آهای آقا ... با شما هستم.

خیلی به هم می آیید...!

آنها آن بالای پل پچ پچ می کردند که: چرا اینقدر مردمانمان پر رو و بی شرم و حیا هستند.اما نمیدانستند

 که همین جمله از غریبه ی پایین پل ، یک قرار صرفا کاری را به ارتباطی مقدس،شیرین و غیر قابل

گسستنی تبدیل میکند.

 

       

                                               سعید پرمشکانی زاده

                                                  خرداد 1390

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 بهمن 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()

هو

نویسنده نشسته بود،پاکت سیگار در کنارش،روبرویش کاغذ سفید،او را وسوسه میکرد داستان بنویسد.

آنقدر کاغذ و سیگار بود که

بشود یک رمان پانصد صفحه ایی نوشت.اما جایی از کار عیبی پیدا کرده بود.قلم نبود.در شلوغی اتاق

شاید گم شده بود.سیگاری از

 پاکت در می آورد تا بگیراند،هم فکرش باز می شد برای موضوع داستان و هم می توانست با خیال

راحت بگردد و قلمش را پیدا

 کند.اما فندک هم به سرنوشت قلم دچار شده بود.

 

نمی خواهم بگوییم، هر نویسنده باید سیگار بکشد، یا حتی نمیخواهم بگوییم بدون سیگار نمی شود چیز

نوشت،مثل قلم که اگر نباشد،

دیگر هیچ کاغذی سیاه نمی شود.هستند نویسندگان و شاعران بسیار موفق که حتی مارکهای سیگار را هم

نمی شناسند. اما هستند

 کسانی که برایشان قلم و فندک در کنار هم کاغذ را سیاه می کنند.

 

** **

 

قلم پیدا شد.روی میز بود.اما فندک هرگز پیدا نشد و این حادثه باعث شد. آن رمان پانصد صفحه ایی

 هرگز نوشته نشود.

 

 

 

 

                                                                             سعید پرمشکانی زاده

                                                                                   خرداد 1390





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 بهمن 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()

هو

رطوبت به صد می رسید.شلوغی لنگرگاه و بوی ماهی همه جای اتاق شش در شش به

اصتلاح مسافر خانه را پر کرده بود.روی

تخت نمور دراز کشیده بود طاق باز.

هنوز در دلش کشتی بالا و پایین می شد.چند ساعتی بود که از آن لنج پیاده شده بود.اما این

 اولین تجربه ی سفر دریایش بود.در دل به

خود دشنام می داد. زول زده بود به پنکه سقفی گردان که سایه اش، هر دو ثانیه ،چهار

سیلی به صورتش میزد.گرما را کم تر نمیکرد

، اما خوب هوا را در جریان می انداخت. کسی در می زند. نای رفتن تا دم در را

ندارد.صدا می زند: بیا تو ،در بازه.

رنگین پوستی رشید و با روپوشی سفید وارد می شود.لبخند میزند، دندانهایش رگه های

 زرد رنگ دارند که نشان می دهد بومی

همانجاهاست.با لهجه ای خاص به مهمان تازه رسیده و درمانده می گویید: ((متاسفم از این

 اتفاقی که افتاده آقا، لنج دو ساعت دیگر از

اسکله خارج می شود. این دفعه کاملا مطمعن هستم به مقصدی که مد نظر دارید میرود،با

ناخدایش شخصا صحبت کردم،شما هم دقت

بیشتری بفرمائید، اینجا همه ی لنج ها شبیه هم هستند.اطمینان حاصل کنید و بعد سوار شوید

 تا دوباره اشتباها به جای دیگری نروید.))

در را بست و بیرون رفت .

مرد آرام برخواست و بدون اینکه حرفی بزند ، دکمه های پیراهنش را یکی یکی بست.بادی

در لپش جمع کرد و بعد به همان شدتی که

هوا را از دهانش خارج میکرد،از اتاق خارج شد و به سمت اسکله رفت.

 

 

 

                                                                              سعید پرمشکانی زاده

                                                                                     90.3.28





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 بهمن 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()

هو

بعله.امروز 21 بهمن 1390

دوباره همونجایی هستم که دیروز بودم.ساعت 3 بعد از ظهره تقریبا. و اصلا نه خبری از عروسیه نه دعوا.

حال خودم هم نسبت به دیروز خیلی بهتره،یعنی واقعا همه چیز اوکیه.

حالت ها یا احوالاتی که من دیروز داشتم طبیعیه.24 ساعت انگولت میده اما رفع میشه.باید از این به بعد دیگه بهش اهمیتی ندم.

امروز یه دوست جدید پیدا کردم.75 سالشه و اهل کابله. الان 40 ساله ایرانه.

یه پیرمرد پر و دنیا دیده است.

راستی یه کتاب از دوست خوبم آرمان طیران دو ماه پیش هدیه گرفتم.نوشته خودشه و موضوع پایان نامه فوق لیسانسشه. راجع به تئاتر ژوکره و این سبک .برای بار دوم این کتاب روبلعیدم.سیستم ژوکر رو دوست دارم و خوشحالم که الان در حال بازی در کار جدید آرمان هستم به نام ((هذا ذالک)) مضحکه ایی بر آمده از 27 نمایشنامه ی شکسپیر به همین سبک. این دومین تجربه کار من با این سیستم و شخص آرمان طیرانه.و از این روند خوشنودم.

ولی بیشتر الان دغدغه من ترم دوم دانشگاهه و مسافرت طولانی مدتی که 6 ماه دیگه سر راهمه.میخوام هر کسی رو که به طریقی در این مدت با من دوست بوده رو ببینم.بخاطر همین دارم ، یکی یکی پیداشون میکنم و یه جورایی میبینمشون.

هر کدمشون یه جایی هستن واسه خودشون.یکی زن گرفته.یکی رسمی فلان شرکت دولتی شده و اکثرا برای کسب موفقیت بیشتر راهی طهران شدن.برای همشون خوشحالم.

البته یه عده هم هستن که نمیخوام ببینمشون. چون اعتقاد دارم از روز اول اصلا دوست نبودن.فقط یه اشتباه کوچک و زیبا با کلی خاطره و تجربه از اونا ، ما را بس.

راستی روز نوشته حتما این نیست که هر روز نوشته بشه.ممکنه یک ماه بگزره و من چیزی ننویسم شاید هم هر روز بیام و چیز بنویسم ،معلوم نیست بستگی به حال خودم داره.مثلا همین امروز و دیروز.پارادوکس رو داشته باش.چقدر تفاوت؟!

من همین رو دوست دارم اونام 5 تا.موفق باشید . همتونو دوست دارم.شما هم همه رو دوست داشته باشید تا دنیامون گلستون بشه.راستی آفت دوستی خیانته.خیانت.

مواظب خودتون باشید.اگه شما هم روز نوشته دارید برام ایمیل کنید ،اگه هم دوست دارید با اسم مستعار بفرستید.من با کمال میل از این به بعد روز نوشته های هر کسی که دوست داره رو توی وبلاگم میزارم.

روز نوشت خیلی به من و تو نویسنده کمک میکنه.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 21 بهمن 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
سلام
از امروز تصمیم گرفتم توی وبلاگم،فقط روز نوشته بنویسم و از حال هوای خودم بگم.این روزا اصلا قصه ام نمیاد.
خوب شروع میکنیم:
دوباره سلام.
امروز پنجشنبه.20 بهمن سال 1390
توی یه هتل نشسته ام.دو ساعت میگزره از وقتی که اومدم اینجا.این هتل و کافه ش واسه من کلی خاطره داره.ساعت 7 بعد از ظهره.اخرین باری که اینجا اومدم ساعت ده صبح یه روز بهاری دو سال پیش بود و با کسی که دوستش داشتم و دارم قرار گذاشتیم هر وقت خواستیم از هم جدا بشیم یک روز دوشنبه ساعت ده صبح طی یه مراسمی اینجا قرار بزاریم و بعد به خوبی و خوشی از هم جدا بشیم.
دو ساله که میگزره و من اینجا پامو نزاشتم.البته از اون کسی هم که دوستش داشتم و دارم هم جدا شدم.
اما وقتی اومدم به این کافه دچار یه پارادوکس شدم..... یعنی جدایی....ساعت ده نیست... اینجا جدانشدیم.....
و کلی علامت سوال دیگه.
خوب این چیزیه که گذشته و اهمیت خاصی برای دیگران  نداره.
همه چیز به شکل غریبی منو داره اذیت میکنه.مثلا: سالن این هتل شاهد یه عروسیه. کافی نتش زیاد از حد پول میگیره.چایش نچسبید. اینجا همیشه آروم ترین جای دنیا برای من بود اما حالا نیست.
طبقه پایین دارن کل میزنن و میرقصن من اینجا لیوان چای دستم و دارم چرندیات مینویسم و غم و خاطرات 6 سال پاتوق من و دوستام اینجا بودن رو مرور میکنم.
یکی از بی حال ترین شبهامو دارم.احتمالا تا اواسط شب تو خیابون قدم میزنم.راستی توی این هیر و ویر باید انتخاب واحد هم بکنم.
الان دارم به این فکر میکنم مخاطبای وبلاگ من اصلا کیان؟
روزمرگی من چه تاثیری در روند زندگی اونا میتونه داشته باشه؟
یعنی چی؟
در و دله یا دل درد نمیدونم!
اون ورم دعوا شد همین الان یه زن و مرد 40 ساله شاید که طلاق گرفتن سر بچه شون دعوا میکنن.جدی میگم.یه پسره  ده ساله هم روبروم نشسته داره گیم بازی میکنه جمله جالبی گفت: پایین عروسیه  ،  بالا دعوا و طلاق و طلاق کشی....
جالبه برم یکم فضولی کنم.
خداحافظ





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 20 بهمن 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
......

چه حادثه ای و خاطره ی تلخی . خاطره ای مشترک که فقط تا ذهن من تا ابد جاریست . اما تو دقیقا همان لحظه ی حادث خاطره ی مشترکمان را فراموش کردی . . . خاطرت هست روزی که سر بر دامانت نهاده بودم ؟  . . . خاطرت هست ؟ . . . صبحِ پُر از مهمانان مشکی پوش ؟ . . . خاطرت هست کسی از من نپرسید چرا بهتت زده ؟

یادت نیست ، می دانم . تو آنجا بودی ، اما خاطرت نیست . ولی خاطرت همیشه با من است . تو را گم کرده ام . جایت خالی هم نیست که پُر شود . . .که نمی شود . . .  راستی همسفر نمی خواستی ؟ در سفر اولت همسفری کند و کسل و ملالت بار بودم ، برای سفر دوم عجله کردی ، حتی خبر ندادی که می روی . راستی چرا؟ از تو بعید بود که بی خبر جایی بروی .

راستی خیالت را راحت کنم اینجا هیچکس حال خود را نمی فهمد ، چه رسد به اینکه کسی حال کسی را بفهمد . تو نجات غریق بودی که حین نجات ما ، خود غرق شدی و چه بد موقعی فهمیدیم که ما شنا می دانستیم و کمک طلبیدیم و تو آمدی به نیت نجات که غرق شدی . خودبخود نه . . . موجی بود انگار که در فروکشش دستهای برون زده از آبت هم پیدا نبود . تعبیرم این است که شاید اصلاً نمی خواستی دستانت بیرون باشد از آب . . . به همین نیت دستها را در هم چنان محکم قفل کردی و به سینه چسباندی و . . . آرزوهایی کردی  . . . که هنوز دارم نفس می کشم .

راستی سئوالم را پاسخ ندادی !؟!

تو در این قاب خواب آلود کنار تاقچه نمی توانستی بیشتر بخندی که لبخندت برایم آزاردهنده تر از خیسی چشمانت باشد؟

 

 

سعید پرمشکانی زاده

    88.9.29

    







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 23 دی 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()

هو

 

همان گونه زمین مرا درک نمی کند ، که من زمان را.

گهگاه از خود می پرسم امروز چند شنبه است؟ یا امروز چندمه ؟ این هم دلیلش .

 حرفهای زیادی برایم باقی نمانده جز صحبت از لولیدن و کش و قوس رفتن در میان اندام نازک و با طراوت خیالهایت. چیزهایی را به یاد دارم که نمی دانم ، خیال است یا خاطره یا آرزوهایی که با تو داشتم . . . و سئوالی دیگر ، دستهایت چه شد ؟ کجا رفت ؟

جوابهایی دارم که خودم هم درست قبولشان ندارم . لاجرم پاسخی می خواهم . در کمال آرامش به خودم پاسخی می دهم؛و قبول می کنم که هنوز به صحت آنها ایمان ندارم ، بی تعارف !

تمام فکر من این است شاید ، که چه تفاوتیست میان من  و تو  و آن کاج بلند ؟ هیچ فرقی نیست .

اما ناگریز فرقی ژرف و تاریک و اندوهناک وجود دارد آنهم این که: کاج هست . تنهای تنها . اما تو دیگر نیستی .

برای مرور خاطرات زود است . چندان زمانی از لحظه ی اندوهناک و غم آلود رفتنت نگذشته است ، فقط گاهی شعری زمزمه می کنم که تو آن را می خواندی و دیگر ندیده ام کسی بخواند   . . اصلاً هم بخواند . . .  چه فایده به شنیدنش؟ برای من که نمی خواند . . . می خواند ؟ . . . تو هم گمان نکن، که من اصلاً باور ندارم .

دلم سرسره شده . هرکسی می آید تاب ماندن ندارد . حتی اگر هم خودش بخواهد بماند نمی تواند . گریزی نیست . قانونیست تابع سرسره و شیب و جاذبه ی زمینی که مرا درک نمی کند.

این روزها ، لحظه هایی هست که می دانم درمان چیست اما به دردم مشکوکم . میان چشمهایت ، در خیسی نگاهت حرفی هست . . . می دانم . حرفی که شاید روزی فقط به من می گفتی از آن راز . از آن راز خیس آلود ، اگر شاید ساعتی دیرتر رفته بودی . . .  شبی که رفتی ، یادم هست . . . یعنی مگر می شود یادم برود ؟

ادامه دارد
 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 23 دی 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()

 

هو

 

 

از اول شب، شاید از اولین ساعات آغازین این تاریخ در چراگاه


اندیشه غرق بودم،



که ناگاه کسی چیزی گفت، گفت: انگار کسی تو را خواهد خواند،


اجابت کن دستوری



که در جمله ای آخر داشت ذهنم را به این مشغول کرد که آیا اول شب


است یا اولین ساعات 



آغازین این تاریخ

 

 

 

              سعید پرمشکانی زاده             

                                                    

                                                            88.9.6 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 22 دی 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()


( کل صفحات : 3 )    1   2   3