تبلیغات
داستان کوتاه - رویای مروارید
 
درباره وبلاگ


این دومین وبلاگ منه.با همین موضوع
با این تفاوت که دیگه این وبلاگ رو نمیبندم
داستانک ها اول به دفتر نشریه برای چاپ میرن بعد میان ابنجا تو وبلاگم.جدید و قدیم.ضعیف و ضعیفتر(چون قوی نمینویسم)
داستانها کودکانم هستند.در زندگیم جاریند.مشخصا برای کس خاصی نوشته نشدند.
اگر سوء تفاهمی برای کسی پیش اومد.
بدونه که با یه داستان و قصه طرفه،نه خاطره.
واقعیتی در کار نیست.
خلاص

مدیر وبلاگ : سعید پرمشکانی زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه
زندگی در کلان شهر،مترو وسرعت و....داستان کوتاه میخواد




هو

 

 

 

پیرمردی در هوشیاری کامل در آخرین نفسهای زندگی، فانوس به دست گرفت.


در نیمه های شب از خانه خارج شد. با اینکه جایی را درست نمیدید. به یاد گذشته


فانوس را روشن کرد. گوش فرا داد، نفس عمیقی کشید، هوای نم دار را بو کشید.


طبق غریزه ی این همه سال مسیری را دنبال کرد.  به زحمت به کنار دریا رسید.


فانوس را بر روی شنهای ساحل گذاشت، نم نمک وارد آب شد، آب  یواش یواش


به گر دنش رسیده بود. نفس عمیقی کشید. به یاد دوران کودکی و جوانی قوسی


زد و به درون آب رفت و همه ی فکرش رویای مروارید بود.


نمی شناختمش عکسش را در علامیه ای بر دیوار دیدم.زیر عکسش هم نوشته


شده بود: این مرد دچار عارضه ی اختلال حواس و فراموشی است، نیمه های


شب از خانه ی خود در شهری ساحلی خارج شده و دیگر باز نگشته است، اگر


از او اطلاعی دارید با تلفنمان تماس بگیرید و در قبال خبر خوش مژدگانی


دریافت کنید.


 

من از او اطلاع دارم اما مثل رویای مروارید پیرمرد هوشیار کسی باورم نمیكند.

 

 

 

 

 

 

                                                         سعید پرمشکانی زاده

                                                              88.11.28





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 19 آبان 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
چهارشنبه 25 آبان 1390 10:58 ب.ظ
مثل باورهای همه ی ما و باور نكردنهای ما.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر