تبلیغات
داستان کوتاه - گنج
 
درباره وبلاگ


این دومین وبلاگ منه.با همین موضوع
با این تفاوت که دیگه این وبلاگ رو نمیبندم
داستانک ها اول به دفتر نشریه برای چاپ میرن بعد میان ابنجا تو وبلاگم.جدید و قدیم.ضعیف و ضعیفتر(چون قوی نمینویسم)
داستانها کودکانم هستند.در زندگیم جاریند.مشخصا برای کس خاصی نوشته نشدند.
اگر سوء تفاهمی برای کسی پیش اومد.
بدونه که با یه داستان و قصه طرفه،نه خاطره.
واقعیتی در کار نیست.
خلاص

مدیر وبلاگ : سعید پرمشکانی زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه
زندگی در کلان شهر،مترو وسرعت و....داستان کوتاه میخواد




هو

((گنج))

حتی اگر تمام عالمیان جمع میشدند،نمیتوانستند جلوی وسوسه ام را بگیرند.

آن هم در مقابل همچین چیزی:( کارتون وارداتی موز)،که سالهای سال بود که تغییر کاربرد داده و شده صندقچه یا بهتر بگم گنجه ی کتابهای قدیمی پدر بزرگ، گوشه ایی نوار پیچی و مهر وموم شده ،در اتاق مهجور خانه، ساکت وصامت نشسته بود و زیر چشمی از زیر کمد چوبی قدیمی، که هر چقدر بویش میکردی بوی همه چیز میدهد الا بوی چوب ، واقع تاریخی این چندین سال را میپایید.

با حسرت نگاهش میکنم،مثل کشف گنج می ماند.اما اتفاقی! نه از روی نقشه .خیلی ساده،سکه از دستم افتاد.نفهمیدم کجا رفت.تمام نیم رخ سمت راست صورتم را به موکت به سرامیک آمیخته چسباندم و چشم چپم را بستم تا سکه را پیدا کنم،این هم از محل اختفای کتابها.همان چشم راستم،راست افتاد به کارتون وارداتی موز.همین لحظه بود که اگر تمام عالمیان جمع میشدند نمیتوانستند جلویم را بگیرند.

#

خیلی ساده. یک لحظه،یک وسوسه. یک برق چشم از روی طمع و در کار شدن دست و ... البته جای دارد همینجا تشکرفراوانی کنم از گلوی عزیز که در این راه بسار مرارت و سختی کشید، از آن همه گرد و خاک. گرد و خاکی همراه با بوی باروت و گوگرد. فکر کنم هنوز خاک شهر زخمی روی این جعبه مانده باشد.خدا رو شکر به آبادان حمله شیمیایی نشده بود وگرنه شاید شیمیایی هم میشدم.

زحمتت ندهم،هرچقدر هم بگویم، برای تو فقط یک داستان ساده است اما برای من وسوسه ایی خالص،طمع و حرص،کشف یک گنج. آخه ده - دوازده سالی میشد که از هر کسی سراغش  را میگرفتی جایش را نمیدانست.از خود پدر بزرگ هم چند باری پرسیده بودم، جواب سر بالا میداد، مثلا یه بار که به صورت کاملا جدی ازش پرسیدم، گفت:( دنبالش نگرد،چون از اون جعبه حلال ترین دزدیها شده.دیگه نمیزارم چشمی بهش بخوره. )  بیچاره پدر بزرگ. کتابهاشو میبردند و دیگه هرگز بر نمیگردانند.البته چیز غریبی نیست،اما حق داشت،آن کتابها واقعا ارزش داشتند.

وقتی لباسهایم را غرق درخاک نرم شهر گرم دور دیدم،تازه اول ماجرا بود. مهر و موم بود که بود! سریع میروم کاردی از آشپزخانه می آورم تا چسبها را باز کنم.اصلا در فکر عقوبت کار نیستم.آخه گنج پیدا کردم. اونم با ذوق و شوق چندین ساله،آن هم بدون بردن رنج. بر میگردم به همان اتاق که بیشتر شبیه به مغازه عطاریه تا اتاقی از یک خانه مسکونی.چراغ را خاموش میکنم.نفس عمیقی میکشم و چشمهایم را میبندم.کارد زیر پوست تمام چسبها میرود.صدای قژژژژژ همجای دنیا را میگیرد،ولی من نمیشنوم. بخاطر اینکه....، گفته بودم:آخه گنج پیدا کردم و حتی اگر تمام عالمیان جمع میشدند،نمیتوانستند جلوی وسوسه ام را بگیرند.

#

وقتی چشمانم را باز میکنم.اتاق نورانی شده بود!  به جان خودم! روشن روشن بود.... اااا... یه وقت فکر نکنی بلوف میزنم .نه. انگار از کارتون موز،همجا روشن شده بود.باید همینطور هم باشه، جوان ترین کتاب این مجموعه، چاپ دهه سی بود.چند تا نسخه چاپ سنگی و دو- سه تا نسخه قطور دست نوشته. واسه همین تعجب نکردم...اما یه صدا تمام پشتمو لرزوند.

#

صدای لبخند بلند! قهقهه نبود،یه لبخند بود.البته این لبخند صدا هم داشت.صدای خودش بود.چراغ هم خودش روشن کرده بود،وگرنه از یک کارتون موز نوری در نمی آید.فقط گفت:( پیداش کرد؟ آخر فهمیدی؟....درشو ببند بزار سر جاش. الان وقتش نیست.بعدا مال خودت.) در رو بست و رفت.

#

الان بعدا ه . حدود سی و هفت،هشت سال از اون روز میگذره. سال: یک هزار و چهارصد و بیست یک شمسی.موهای پریشون سیاهم، فلفل نمکی و کوتاه شده.اما هرچقدر میخوانم،هنوز هیچی نمیفهمم.نه اینکه یاد نگیرم، نه ،از برم.حفظ حفظ.چشم بسته همشونو میتونم بخوانم،نه اینکه باز فکر کنی دارم بلوف میزنم. نه . الان چهارده ساله که اصلا چشمی ندارم .کور شدم.زیاد مهم نیست که چرا.تو فرض کن توی یه تصادف. هرچی خواندم دیدم چقدر نخواندم.

همین الان هم اگر تمام عالمیان جمع شوند،نمیتوانند جلوی وسوسه ام را بگیرند که کاغذهای این کتابها را بو نکشم.

 

 

 

 

 

 

 سعید پرمشکانی زاده

                                                                                                                    1390.5.19

 

 

 

 


 

 


 


 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 آذر 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر