تبلیغات
داستان کوتاه - راه نگار
 
درباره وبلاگ


این دومین وبلاگ منه.با همین موضوع
با این تفاوت که دیگه این وبلاگ رو نمیبندم
داستانک ها اول به دفتر نشریه برای چاپ میرن بعد میان ابنجا تو وبلاگم.جدید و قدیم.ضعیف و ضعیفتر(چون قوی نمینویسم)
داستانها کودکانم هستند.در زندگیم جاریند.مشخصا برای کس خاصی نوشته نشدند.
اگر سوء تفاهمی برای کسی پیش اومد.
بدونه که با یه داستان و قصه طرفه،نه خاطره.
واقعیتی در کار نیست.
خلاص

مدیر وبلاگ : سعید پرمشکانی زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه
زندگی در کلان شهر،مترو وسرعت و....داستان کوتاه میخواد




هو

 

 

((راه نگار))

 

 

صدای استارت مینی بوس درب و داغون که بلند شد،دیگه خیالش راحت شد.توی اون ظهر گرم،این صدا نشانه ایی برپایان دو ساعت عرق ریزی و انتظار بود.تنها بود؛با خودش می گفت : ((میتونه یه شوخی هم باشه؛اما این چه جور شوخیه؟؟؟؟! با حرکت مینی بوس نسیم به داخل ماشین میاد. باد که به کلم بخوره بهتر میتونم فکر کنم.))

بوی باروت می آمد.حالا هم که پنج کیلومتر از شهر خارج شده اند،این بو را نسیم به داخل مینی بوس شتاب زده حول میداد. داشت فرار میکرد.اما نه از بمباران صدام. از موشکها،خمپاره ها و بمبهایی که در این مدت از طرف نگار به سمت روح و قلبش هدف گرفته شده بودند.

نگار اسمش نیست.نگار اوست؛اسمش را من هم نمیدانم!

ترسیده بود.از جایش جوم نمی خورد.با اینکه تا مقصد بیش از شش-هفت ساعت راه مانده بود؛کل مسیر بی اغراق میتوانم بگویم پلک هم نزد سر هم نچرخاند!

چندی پیش شهرشان دچار جنگ شده بود.او مانده بود برای دفاع؛مثل خیلی از جوانهای دیگر شهر.اما نگار و خانواده اش رفته بودند به جایی که او هم،همینک داشت به آنجا میرفت.

در دستش پاکت نامه ایی مچاله شده و خیس خیس ازعرق دست بهم فشرده اش بود که اصلا دیده نمی شد.کارت دعوت عروسی نگار بود،او هم دعوت شده بود و مات و مبهوت میرفت که بعد از شش-هفت ساعت راه اطمینان حاصل کند.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 آذر 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر