تبلیغات
داستان کوتاه - فستیوال بی زمانی
 
درباره وبلاگ


این دومین وبلاگ منه.با همین موضوع
با این تفاوت که دیگه این وبلاگ رو نمیبندم
داستانک ها اول به دفتر نشریه برای چاپ میرن بعد میان ابنجا تو وبلاگم.جدید و قدیم.ضعیف و ضعیفتر(چون قوی نمینویسم)
داستانها کودکانم هستند.در زندگیم جاریند.مشخصا برای کس خاصی نوشته نشدند.
اگر سوء تفاهمی برای کسی پیش اومد.
بدونه که با یه داستان و قصه طرفه،نه خاطره.
واقعیتی در کار نیست.
خلاص

مدیر وبلاگ : سعید پرمشکانی زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه
زندگی در کلان شهر،مترو وسرعت و....داستان کوتاه میخواد




هو

 ((فستیوال بی زمانی))

 

لحظه هماهنگ شده این بار و ساعتم صامت! فرش اتاقم شده همه کودکانم و خاموشند این تخمه ترکه هایی که بعضا تایپ شده اند.  جیغی  که از دیوار میشنوم،پایان میدهد در ذهنم تصویر مات رویای آینده ام را و لحظه ایی دیگر جیغش ضعیف تر میشود و من خوابم.

میخوابم،نه چنانی که تو؛ دستهایم را با جوهر سیاه میکنم که نکند هنگام سر شاخ شدن با کابوس همیشگی ام ، دستم به روی شانه های پسرکی که در هیبت دختران در آمده سور بخورد و به خاک سیاه بنشینم مثل دفعه ی قبل و هزاران دفعه همینگونه قبل تر.

چگونه باورم نمیکنی؟شاید با گوشهایت تبانی کرده ایی؟ً!

تو را میشناسم،البته بیشتر از کمی! تو را این چنین آزر ندیده بودم پیش از این.

راستی راستش را میگویم: پیش از این چقدر همه چیز یکنواخت بود. اینی که میگویم همان آنی است که تو پیدا شدی در قاب چشمانم.

*

سیلی به گوش تصمیمی میزنم که روزی آن را با بهره ایی 14% از شما وام گرفته ام.

جفتک می اندازد این چهار پای راست روده که همه ی آینده ام را بلعیده و نه قی میکند و نه فضله ایی از فصل فصل تمام سالهای آینده ام را پس می اندازد.

نه شب است نه روز،نه بالایم نه پایین؛درست لحظه ایست که حول میدهند شب و روز یکدیگر را به قصد چیرگی حریف مقابل و من نمیبینم کدام پیروز میدان است؛چون همان دم مرا فراخوان فستیوال کابوسهایم دعوتم میکند به تخت.

می دوزدم تا جای که دوباره همین نزاع هست و این بار میپرم از جایم و میبینم که شب غلبه کرد است و گوشت کوب اعتباری همراهم حتی یک پیام هم دریافت نکرده،شاید میان جدال کف اتاق و روی میز،باز این کمبود آنتن موفق تر بوده تا قوت طبلیغاتشان. شاید درست این لحظه همان  لحظه ایی است که من میفریبم خود را و دوباره سیلی به گوش آن تصمیم وام گرفته از شما میزنم.

 

 

 

 

                                                                                             سعید پرمشکانی زاده

                                                                                                  90.1.27





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 آذر 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر