تبلیغات
داستان کوتاه - عروج
 
درباره وبلاگ


این دومین وبلاگ منه.با همین موضوع
با این تفاوت که دیگه این وبلاگ رو نمیبندم
داستانک ها اول به دفتر نشریه برای چاپ میرن بعد میان ابنجا تو وبلاگم.جدید و قدیم.ضعیف و ضعیفتر(چون قوی نمینویسم)
داستانها کودکانم هستند.در زندگیم جاریند.مشخصا برای کس خاصی نوشته نشدند.
اگر سوء تفاهمی برای کسی پیش اومد.
بدونه که با یه داستان و قصه طرفه،نه خاطره.
واقعیتی در کار نیست.
خلاص

مدیر وبلاگ : سعید پرمشکانی زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه
زندگی در کلان شهر،مترو وسرعت و....داستان کوتاه میخواد




هو

((عروج))

چون راه به پایان رسید مجبور به توقف شد، وگرنه هنوز دلش میخواست برود.هوا هم که تب کرده بود و تاریک.انگار

ابرها دم کش شده بودند بالای سرش،محض اینکه افکارش پخته تر شوند.روزی که حرکت میکرد،یک روز معمولی بود؛

البته از نگاه ما غریبه ها، و الا برای او در روحش، در قلبش و در لایه لایه های شخصیتش طوفانی بر پا بود. یک روز

عادی و معمولی شروع به حرکت کرد.به هیچکس نگفت میروم. اصلا وقت نکرد بگویید یا پیغامی برای کسی

بگذارد.

مشغول کارش بود. داشت به صدای یک قمری و دو زنبور و پارس یک سگ از دور  گوش میداد. کار هر روزش

بود.منتها آنقدر کارش پر تنوع بود که هیچ وقت از کارش خسته نمیشد.الان هم که به پایان راه رسیده خسته از کارش

نیست. جلوی پاهایش زمین به عمق فرو رفته وصد متر آنطرف تر دوباره بالا آمده بود.

با وجود دره ای به این عمیقی حتما راه به پایان رسیده.

.....البته برای ما غریبه ها ؛ اما برای دخترک آشنا ،نمیدانم.

نمیدانم آن روز معمولی از قمری و دو زنبور و یک سگ چه شنید که بی توجه به حرکت قلمم برای توقف او در

همینجا، در برابر تمام چشمان ناظر و بدون لب تخته سنگها، دستها را باز کرد و پرید.

قبل از پریدن سرش را چرخاند و چند ثانیه بسیار طولانی به نوک قلمم زول زد بعد پارس کرد. { پارس کرد،نه اینکه

تقلید صدا کند } و پرید به سمت دیگر دره؛ در سقوطش،از لباسهایش صدای زنبور می آمد و در انتهای گلویش،اگر

خوب گوش تیز میکردی صدای قمری می آمد.

اینجا بود که فهمیدم : چون راه به پایان رسیده برای من،دیگر قلمم نمیتواند دخترک آشنا را در اعماق ببیند.

ولی حدس میزنم: سقوط ، برای او عروج بود.

 

 

 

 

                                                                                             سعید پرمشکانی زاده

                                                                                                     90.6.25

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 آذر 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر