تبلیغات
داستان کوتاه - توصیف نامه یک شب توفی
 
درباره وبلاگ


این دومین وبلاگ منه.با همین موضوع
با این تفاوت که دیگه این وبلاگ رو نمیبندم
داستانک ها اول به دفتر نشریه برای چاپ میرن بعد میان ابنجا تو وبلاگم.جدید و قدیم.ضعیف و ضعیفتر(چون قوی نمینویسم)
داستانها کودکانم هستند.در زندگیم جاریند.مشخصا برای کس خاصی نوشته نشدند.
اگر سوء تفاهمی برای کسی پیش اومد.
بدونه که با یه داستان و قصه طرفه،نه خاطره.
واقعیتی در کار نیست.
خلاص

مدیر وبلاگ : سعید پرمشکانی زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه
زندگی در کلان شهر،مترو وسرعت و....داستان کوتاه میخواد




هو

 

الان که دراز کشیدم، داره کم کم  خوابم میبره. ولی همین لحظه یه فکری افتاده تو




کلم که حتی وقتی بدنم می خواد به طور طبیعی بخوابه، این فکره نمی زاره. قبلنا هم این طوری شدم. یعنی خیلی واسم پیش اومده موقع خواب وقتی که چشمامو


بستم و داره کم کم خوابم میبره، این فکر مزخرف و این معادله ی حل نشدنی


فکرمو به خودش مشغول میكنه. با این که چشمام بستنم و در آستانه یه خواب


خوبم،این فکرمجبورم می کنه الارقم میل غریزم به خواب چشام و بازکنم و یه


وقتایی هم مجبورم میکنه یه دوری هم توی اتاق بزنم.                   


                    

امشبم مجبورم میکنه، چشمام و باز کنم .چشممو باز میکنم، اِاِاِه اشتباه حدس زدم


پاهام به طرف درب اتاق نه سرم،چه فکر مزخرف و آلوده ای، بعضی شبا شک


میکنم به این که سرم طرف درب یا پاهام؛ یا درب سمت راست یا سمت چپمه


معادله ی مجهولی که تا چشاتو باز نکنی جوابی نمگیری اکثر مواقع هم حدست


درست از آب در نمی یاد.حس خیلی بدیه.چشمام دوباره می بندم اما این حس


لعنتی ولم نمی کنه که.



من بالای سرم و نگاه کردم نه پاهامو و وقتی  درب و ندیدم  



اطمینان پیدا کردم پاهام سمت دربه نه سرم، اما این اطمینان داره کم رنگ  میشه.



من که بالای سرم و نگاه نکردم ببینم درب اونجاهست یا نه، شایدم درب سمت


راست یاچپم باشه،من که درب و پایین پام ندیدم. دوباره چشمام باز میکنم،الارقم


میل  باطنیم، با این که حس می کنم تا دو ثانیه دیگر اونقدر می خوابم که خواب


هم می بینم.



سرمو به زحمت از روبالشت بلند میکنم و بالای سرمو نگاه میکنم،دوباره سرمو


روبالشت میزارم و همین لحظه متوجه میشم که از گوشه لبم،آب دهنم، شاید یکی


دو قطره روی بالشتمو خیس کرده، خودمم چندشم میشه. بدم امد از خودم اصلا.


حس خوابیدن می پره.



کم پیش میاد این اتفاق بیفته وقتی این جوری میشم که از فرط خستگی خوابم


      می بره نه از روی لذت یا اینکه ساعت خوابم رسیده باشه، هر وقت که دیگه



به قولا ًبدنم از خستگی ERROR می ده. با لشتو بر می گردونم اون ورش،


لوپمو محکم چند بار می کوبم به بالشتم، البته به سختی، که بالشت صفتم یکمی


نرم بشه چشمامو می بندم، دوباره، اااااه ه  اصلاً حواسم پرت شد بعد از چند ثانیه


این توف لعنتی هم عیشمونو کامل کرد. اصلاً از معادله پرتم کرد. راستی در


بالای سرم هم نبود که.  حتماً سمت چب یا راستمه دیگه.



وای نه خدا، با این خستگی با این اوج خواب آلودگی اصلا دوست ندارم، بلند شم


و سمت چب و راستمو نگاه کنم. قبلاً باز شک داشتم به این که پایین پام درب


قرار داره یا بالای سرم که اشتباه بود. اون موقع لااقل فقط کافی بود سرم و


بچرخونم اما حالا با این کسالت. باید کل بدنم و بچرخونم، که اصلاً حسش نیست.


چند لحظه   می گزره اما معمولاً این مسله این قدر انگلکت می کنه تا آخر مجبور


می شی نگاه کنی. حالا این هیچی یه حس احمقا نه ی دیگه که بیشتر انگلت می


ده این که حدس بزنی، درب کجاست و حس وقیح ریسکتو تحریک می کنه که


ریسک کنی وبچرخی و  نگاه کنی اگر اشتباه حدس بزنی هم یه حس عجیب و


غریب تو سرت وولی وولی می خره، انگاری مثل این می مونه که بیهوش شدی


و تازه به هوش اومدی.



عصبانی شدم. بدنمو به سرعت می چرخونم سمت چب، چون حس وقیح حدس و


ریسک پذیریم خیلی قاطع میگه: در سمت چپمه. اما این طرف هم نیست. چه


حس وقیع حدس وریسک پذیری بدرد نخوری سه بار اشتباه حدس زدم و ریسک


کردم. چشامو همونجا، سمت چب میبندم و می چرخرم سمت راست. زحمت


اینکه چشمامو باز کنم وبه خودم نمیدم. ااااه ه ه این ور بالشتمم توفی کردم. حالا


دو روی بالشت توفیه. چه قدر بد. سرمو بر می گردونم سمت چب که لوپام خیس


نشه چندشم نگیره.



 آره، حالا شد. الان دیگه میشه با خیال راحت خوابید. داره خوابم می بره. یک


ثانیه دیگه خوابم. اما این معادله لعنتی که ولم نمی کنه. تا درو این چشای وا مونده


و سرخ از شهوت خواب نبینه، ول کن ماجرا نیست انگار.



 سریع بر میگردم سمت راست. مطمعنا ً درب همونجاست. یعنی باید همونجا


باشه. اصولاً یک اتاق چهار سو بیشتر نداره ودرب حتماً توی یه  سوء از


اونهاست. با این که مطمعنم، اما باید نگاه کنم.البته الارقم میل غریزیم به خواب.



 با کمال تعجب درب سمت راستم هم نیست. ااه، یعنی کجاست؟ خواب به کلی از


سرم می پره الان شد همون مواقعی که باید حتماً بلند شی و چرخی توی اتاق


بزنی.



 بلند میشم و دور اتاق میچرخم و روی دیوار دست میکشم اما درب هیجا نیست.


دیگه خواب به کلی از سرم پریده که یهو یادم میاد که:



امروز مسالح و دور خودم چیدم و یه اتاق ساختم واسه تنهایهام.



اما از داخل ساختمش، اصلاًنم فکر دربش نبودم. اصلاً واسش درب نساختم.



 من همیشه تنهام تو اتاقی که حتی درب نداره.



 حالا من موندم واین تنهایی ابدی و یه بالشت توفی. 



 

 

 

 

                                                                         سعید پرمشکانی زاده

                                                                               88،10،18





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 19 آبان 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر