تبلیغات
داستان کوتاه - تاکسی
 
درباره وبلاگ


این دومین وبلاگ منه.با همین موضوع
با این تفاوت که دیگه این وبلاگ رو نمیبندم
داستانک ها اول به دفتر نشریه برای چاپ میرن بعد میان ابنجا تو وبلاگم.جدید و قدیم.ضعیف و ضعیفتر(چون قوی نمینویسم)
داستانها کودکانم هستند.در زندگیم جاریند.مشخصا برای کس خاصی نوشته نشدند.
اگر سوء تفاهمی برای کسی پیش اومد.
بدونه که با یه داستان و قصه طرفه،نه خاطره.
واقعیتی در کار نیست.
خلاص

مدیر وبلاگ : سعید پرمشکانی زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه
زندگی در کلان شهر،مترو وسرعت و....داستان کوتاه میخواد




هو

 

 

زول زده بود توی شیشه بخار گرفته ماشین، هیچی

نمیگفت ، به نظر میرسید داره به قطراتی که از روی

شیشه  ماشین سر میخور دن پایین نگاه میکرد.اما

این همه ی مطلب نبود اون شب توی تاکسی داشت

خودشو تو شیشه میدید، تصویری مات و نامفهوم از

خودش، به این فکر میکرد که هرجای دنیا میتونست

باشه،میتونست توی هر شهری که تا حالا اسمشم

حتی نشنیده بود سوار تاکسی باشه و همینجور از

باریدن بارون لذت ببره، اما مسلما هیچ وقت و هیچ جا

مثل الان نمیتونست به این درک برسه که هیچیز مثل

خودش نمیتونه به این بارش زیبایی بده، این فکرش

بود که تو اون لحظه همه ی محیط رو لذت برانگیز

کرده بود. وگرنه محیط همون محیطی بود که، راننده

داشت رانندگی میکرد وهی پشت هم میگفت تازه 5

هزار تومن خرج برفپاکنا کرده که دوباره امشب از کار

افتادن.پسر و دختر صندلی عقب هم که داشتن با هم

ور میرفتن و به قول خودشون داشتن عشق بازی

میکردن هم اصلا توجهی به حرفای راننده نداشتن.

پشت چراغ قرمز ماشین متوقف شد.راننده ترمز

شدیدی گرفت ماشین سر خورد.اما اون اصلا متوجه

نشد . سرش به کار خودش بود.همین لحظه نگاهی

کرد به اطراف و سعی کرد که از شیشه ایی که

تقریبا میشه بگی هیچی از پشتش پیدا نبود، بفهمه

کجای دنیاست.متوجه شد از رادیو داره اهنگ Caruso

از Luciano Pavarotti پخش میشه. فضا دقیقا به اوج

خودش رسیده بود واسش. میخواست از شدت

شادمانی روحش جیغ بزنه. که راننده شروع کرد به

حرف زدن و اون برگشت که نگاش کنه،راننده

میگفت:چته پسر؟ نمیشه با یک من عسلم خوردت ،

اخماتو باز کن . همون موقعه متوجه شد که راننده یه

زنه،موقعی که راننده از برف پاکن میگفت اون اصلا

صداشو نشنیده بود،چون با تمام وجودش داشت

صدای بارونو میشنید.چیزی در جواب راننده نگفت.فقط

لبخند زد و دوباره سرشو چسبوند به شیشه ی بخار

گرفته ی تاکسی.چراغ سبر شد. ماشین راه افتاد.

دخترک صندلی عقب، آرامش و بهم زد با داد و فریاد

گفت :خانم نگه دارین من پیاده میشم.با پسره درگیر

شده بود. تاکسی بعد از تقاطع ایستاد، دختره پرید

پایین و سریع تا پسره داشت کرایه رو حساب میکرد

بین صدای بوق و ترمز ماشینای دیگه دور شد. پسره

هم زود پرید پایینو در سمت راست ماشینو باز

گذاشت .راننده تاکسی در حینی که غور میزد خم

شده بود رو به عقب که در ماشینو ببنده. همون

لحظه اون با تمام وجود حس کرد رایحه ای از بهشت

بهش خورده. انگار از روی تن این زن، در بهشت باز

شده بود و دیگه نبستنش، اون یک لحظه خیلی زود

گذشت اما تا ابد تو ذهنش باقی موند.ماشین به راه

که افتاد نفسش بند اومده بود،همه چیز دست به

دست هم داده بودن که دنیا زیبا تر باشه از همه

لحاظ. جو به طرز خیلی مشکوکی اونو به وجد میآورد

هر لحظه دنیا بیشتر واسش جذب کننده شده بود.در

اوج لذت راننده ازش پرسید:راستی شما کجا پیاده

میشین آقا؟ خودش هم نفهمید چی گفت،ولی اون

گفته بود:هیجا.


 

راننده بش گفت:آخه چرا؟ اون گفت: آخه در حال

حاظر هیجا رو بیشتر از تاکسی  تو دوست ندارم.

راننده گفت: مسافرکش نیستم،اومدم زیر بارون فقط،

دیدم ملت دارن خیس میشن، گفتم خدا رو خوش

نمی آد، سوارتون کردم،اما این دوتا عوضی به

پشیمونی کشوندنم، نمیخواستم ازتون کرایه

بگیرم،اما ازونا گرفتم،بیشتر هم گرفتم،آخه ندیدی

داشتن چکار میکردن، اعصابمو بهم ریخته بودن چش

سفیدا. نگفتی، بگو هر جا بخواهی بری میرسونمت.




نمیدونست چی بگه، گفت فلكه: بعدی زحمت و کم میكنم.


تو مسیر که داشتن کم کم میرسیدن به خودش

گفت: من که دیگه این خانومو نمی بینم، بعدش

شروع کرد به تعریف کردن از حسی که تو این ماشین

بش دست داده بود. طارف هم نکرد از سیر تا پیاز و

گفت. حتی از بوی بهشت هم صحبت کرد. وقتی

رسیدن به فلكه راننده زد کنار، اونم پیاده شد.

دستشو کرد تو جیبش که کرایه رو حساب کنه.راننده

گفت: گفتم که مسافر کش نیستم. اونم در امتداد

جاده به راه افتاد ولی ماشین همونجا که اونو پیاده

کرده بود متوقف بود .زیاد از ماشین دور نشده

بود.میتونست صدای موتور ماشینو بشنوه ،زن راننده

از ماشین پیاده شد و داد زد: هی آقا حالا نمیشه

زحمتو کم نکنید؟ بیا، بیا، بعداً دوباره خودم

میرسونمت. اونم برگشت و...


 

 

  سعید پرمشکانی زاده        89.2.16                ساعت:6.20صبح 

 

                                          

                                                        

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 14 دی 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
چهارشنبه 14 دی 1390 05:20 ب.ظ
قشنگ بود کلی خندیدم خیلی وقت بود داستان اینجوری نشنیده بودم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر