تبلیغات
داستان کوتاه - لبخند در قاب(برای مادر) 1
 
درباره وبلاگ


این دومین وبلاگ منه.با همین موضوع
با این تفاوت که دیگه این وبلاگ رو نمیبندم
داستانک ها اول به دفتر نشریه برای چاپ میرن بعد میان ابنجا تو وبلاگم.جدید و قدیم.ضعیف و ضعیفتر(چون قوی نمینویسم)
داستانها کودکانم هستند.در زندگیم جاریند.مشخصا برای کس خاصی نوشته نشدند.
اگر سوء تفاهمی برای کسی پیش اومد.
بدونه که با یه داستان و قصه طرفه،نه خاطره.
واقعیتی در کار نیست.
خلاص

مدیر وبلاگ : سعید پرمشکانی زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه
زندگی در کلان شهر،مترو وسرعت و....داستان کوتاه میخواد




هو

 

همان گونه زمین مرا درک نمی کند ، که من زمان را.

گهگاه از خود می پرسم امروز چند شنبه است؟ یا امروز چندمه ؟ این هم دلیلش .

 حرفهای زیادی برایم باقی نمانده جز صحبت از لولیدن و کش و قوس رفتن در میان اندام نازک و با طراوت خیالهایت. چیزهایی را به یاد دارم که نمی دانم ، خیال است یا خاطره یا آرزوهایی که با تو داشتم . . . و سئوالی دیگر ، دستهایت چه شد ؟ کجا رفت ؟

جوابهایی دارم که خودم هم درست قبولشان ندارم . لاجرم پاسخی می خواهم . در کمال آرامش به خودم پاسخی می دهم؛و قبول می کنم که هنوز به صحت آنها ایمان ندارم ، بی تعارف !

تمام فکر من این است شاید ، که چه تفاوتیست میان من  و تو  و آن کاج بلند ؟ هیچ فرقی نیست .

اما ناگریز فرقی ژرف و تاریک و اندوهناک وجود دارد آنهم این که: کاج هست . تنهای تنها . اما تو دیگر نیستی .

برای مرور خاطرات زود است . چندان زمانی از لحظه ی اندوهناک و غم آلود رفتنت نگذشته است ، فقط گاهی شعری زمزمه می کنم که تو آن را می خواندی و دیگر ندیده ام کسی بخواند   . . اصلاً هم بخواند . . .  چه فایده به شنیدنش؟ برای من که نمی خواند . . . می خواند ؟ . . . تو هم گمان نکن، که من اصلاً باور ندارم .

دلم سرسره شده . هرکسی می آید تاب ماندن ندارد . حتی اگر هم خودش بخواهد بماند نمی تواند . گریزی نیست . قانونیست تابع سرسره و شیب و جاذبه ی زمینی که مرا درک نمی کند.

این روزها ، لحظه هایی هست که می دانم درمان چیست اما به دردم مشکوکم . میان چشمهایت ، در خیسی نگاهت حرفی هست . . . می دانم . حرفی که شاید روزی فقط به من می گفتی از آن راز . از آن راز خیس آلود ، اگر شاید ساعتی دیرتر رفته بودی . . .  شبی که رفتی ، یادم هست . . . یعنی مگر می شود یادم برود ؟

ادامه دارد
 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 23 دی 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر