تبلیغات
داستان کوتاه - لبخند در قاب(برای مادر) 2
 
درباره وبلاگ


این دومین وبلاگ منه.با همین موضوع
با این تفاوت که دیگه این وبلاگ رو نمیبندم
داستانک ها اول به دفتر نشریه برای چاپ میرن بعد میان ابنجا تو وبلاگم.جدید و قدیم.ضعیف و ضعیفتر(چون قوی نمینویسم)
داستانها کودکانم هستند.در زندگیم جاریند.مشخصا برای کس خاصی نوشته نشدند.
اگر سوء تفاهمی برای کسی پیش اومد.
بدونه که با یه داستان و قصه طرفه،نه خاطره.
واقعیتی در کار نیست.
خلاص

مدیر وبلاگ : سعید پرمشکانی زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه
زندگی در کلان شهر،مترو وسرعت و....داستان کوتاه میخواد




......

چه حادثه ای و خاطره ی تلخی . خاطره ای مشترک که فقط تا ذهن من تا ابد جاریست . اما تو دقیقا همان لحظه ی حادث خاطره ی مشترکمان را فراموش کردی . . . خاطرت هست روزی که سر بر دامانت نهاده بودم ؟  . . . خاطرت هست ؟ . . . صبحِ پُر از مهمانان مشکی پوش ؟ . . . خاطرت هست کسی از من نپرسید چرا بهتت زده ؟

یادت نیست ، می دانم . تو آنجا بودی ، اما خاطرت نیست . ولی خاطرت همیشه با من است . تو را گم کرده ام . جایت خالی هم نیست که پُر شود . . .که نمی شود . . .  راستی همسفر نمی خواستی ؟ در سفر اولت همسفری کند و کسل و ملالت بار بودم ، برای سفر دوم عجله کردی ، حتی خبر ندادی که می روی . راستی چرا؟ از تو بعید بود که بی خبر جایی بروی .

راستی خیالت را راحت کنم اینجا هیچکس حال خود را نمی فهمد ، چه رسد به اینکه کسی حال کسی را بفهمد . تو نجات غریق بودی که حین نجات ما ، خود غرق شدی و چه بد موقعی فهمیدیم که ما شنا می دانستیم و کمک طلبیدیم و تو آمدی به نیت نجات که غرق شدی . خودبخود نه . . . موجی بود انگار که در فروکشش دستهای برون زده از آبت هم پیدا نبود . تعبیرم این است که شاید اصلاً نمی خواستی دستانت بیرون باشد از آب . . . به همین نیت دستها را در هم چنان محکم قفل کردی و به سینه چسباندی و . . . آرزوهایی کردی  . . . که هنوز دارم نفس می کشم .

راستی سئوالم را پاسخ ندادی !؟!

تو در این قاب خواب آلود کنار تاقچه نمی توانستی بیشتر بخندی که لبخندت برایم آزاردهنده تر از خیسی چشمانت باشد؟

 

 

سعید پرمشکانی زاده

    88.9.29

    







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 23 دی 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
دوشنبه 13 شهریور 1396 05:04 ب.ظ
Greetings! This is my first visit to your blog! We are a group
of volunteers and starting a new initiative in a community
in the same niche. Your blog provided us beneficial information to work on. You have
done a wonderful job!
دوشنبه 5 تیر 1396 05:53 ق.ظ
بسیار قلب از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین در آغاز آیا واقعا کار درست با من پس
از برخی از زمان. جایی درون
پاراگراف شما در واقع موفق به من مؤمن متاسفانه فقط برای کوتاه
در حالی که. من این کردم مشکل خود را با جهش در منطق و
یک خواهد را خوب به کمک پر همه کسانی شکاف.
در صورتی که شما که می توانید انجام من خواهد قطعا تا پایان تحت تاثیر
قرار داد.
شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:26 ق.ظ
This information is worth everyone's attention. How can I find out more?
چهارشنبه 19 بهمن 1390 08:10 ب.ظ
سلام
برای نظرتان تشکر کرده بودم که گویا به دستتان نرسیده بود :) همین :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر