تبلیغات
داستان کوتاه - روز نوشته
 
درباره وبلاگ


این دومین وبلاگ منه.با همین موضوع
با این تفاوت که دیگه این وبلاگ رو نمیبندم
داستانک ها اول به دفتر نشریه برای چاپ میرن بعد میان ابنجا تو وبلاگم.جدید و قدیم.ضعیف و ضعیفتر(چون قوی نمینویسم)
داستانها کودکانم هستند.در زندگیم جاریند.مشخصا برای کس خاصی نوشته نشدند.
اگر سوء تفاهمی برای کسی پیش اومد.
بدونه که با یه داستان و قصه طرفه،نه خاطره.
واقعیتی در کار نیست.
خلاص

مدیر وبلاگ : سعید پرمشکانی زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه
زندگی در کلان شهر،مترو وسرعت و....داستان کوتاه میخواد




سلام
از امروز تصمیم گرفتم توی وبلاگم،فقط روز نوشته بنویسم و از حال هوای خودم بگم.این روزا اصلا قصه ام نمیاد.
خوب شروع میکنیم:
دوباره سلام.
امروز پنجشنبه.20 بهمن سال 1390
توی یه هتل نشسته ام.دو ساعت میگزره از وقتی که اومدم اینجا.این هتل و کافه ش واسه من کلی خاطره داره.ساعت 7 بعد از ظهره.اخرین باری که اینجا اومدم ساعت ده صبح یه روز بهاری دو سال پیش بود و با کسی که دوستش داشتم و دارم قرار گذاشتیم هر وقت خواستیم از هم جدا بشیم یک روز دوشنبه ساعت ده صبح طی یه مراسمی اینجا قرار بزاریم و بعد به خوبی و خوشی از هم جدا بشیم.
دو ساله که میگزره و من اینجا پامو نزاشتم.البته از اون کسی هم که دوستش داشتم و دارم هم جدا شدم.
اما وقتی اومدم به این کافه دچار یه پارادوکس شدم..... یعنی جدایی....ساعت ده نیست... اینجا جدانشدیم.....
و کلی علامت سوال دیگه.
خوب این چیزیه که گذشته و اهمیت خاصی برای دیگران  نداره.
همه چیز به شکل غریبی منو داره اذیت میکنه.مثلا: سالن این هتل شاهد یه عروسیه. کافی نتش زیاد از حد پول میگیره.چایش نچسبید. اینجا همیشه آروم ترین جای دنیا برای من بود اما حالا نیست.
طبقه پایین دارن کل میزنن و میرقصن من اینجا لیوان چای دستم و دارم چرندیات مینویسم و غم و خاطرات 6 سال پاتوق من و دوستام اینجا بودن رو مرور میکنم.
یکی از بی حال ترین شبهامو دارم.احتمالا تا اواسط شب تو خیابون قدم میزنم.راستی توی این هیر و ویر باید انتخاب واحد هم بکنم.
الان دارم به این فکر میکنم مخاطبای وبلاگ من اصلا کیان؟
روزمرگی من چه تاثیری در روند زندگی اونا میتونه داشته باشه؟
یعنی چی؟
در و دله یا دل درد نمیدونم!
اون ورم دعوا شد همین الان یه زن و مرد 40 ساله شاید که طلاق گرفتن سر بچه شون دعوا میکنن.جدی میگم.یه پسره  ده ساله هم روبروم نشسته داره گیم بازی میکنه جمله جالبی گفت: پایین عروسیه  ،  بالا دعوا و طلاق و طلاق کشی....
جالبه برم یکم فضولی کنم.
خداحافظ





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 20 بهمن 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
جمعه 21 بهمن 1390 01:40 ق.ظ
با احساس بود .داستان مادر هیچ وقت کهنه نیست وبه هر زبانی زیباستدرست مثل لالایی های مادرها.............
جمعه 21 بهمن 1390 01:37 ق.ظ
سلام بازم خوبه روزمرگی نوشتن بهتر از هیچی ننوشتنه.به نظر من چایی خوردنت رو عوض کن...........موفق باشی.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر