تبلیغات
داستان کوتاه - کاروان
 
درباره وبلاگ


این دومین وبلاگ منه.با همین موضوع
با این تفاوت که دیگه این وبلاگ رو نمیبندم
داستانک ها اول به دفتر نشریه برای چاپ میرن بعد میان ابنجا تو وبلاگم.جدید و قدیم.ضعیف و ضعیفتر(چون قوی نمینویسم)
داستانها کودکانم هستند.در زندگیم جاریند.مشخصا برای کس خاصی نوشته نشدند.
اگر سوء تفاهمی برای کسی پیش اومد.
بدونه که با یه داستان و قصه طرفه،نه خاطره.
واقعیتی در کار نیست.
خلاص

مدیر وبلاگ : سعید پرمشکانی زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه
زندگی در کلان شهر،مترو وسرعت و....داستان کوتاه میخواد




هو

 

کاروانی شباهنگام در جایی اتراق کرد.همه خسته و تشنه و گرسنه


بودند  روی صورت هایشان جای سیلی آفتاب مانده بود. تاولها از


کف پای مسافران کم بضاعت به میان انگشتان پایشان رسیده بود.


همه تقریبا مثل هم بودند، فقط اشتر سواران حال بهتری داشتند.


کاروانی شباهنگام در جایی اتراق کرد که ساربان فریاد بر آورد که:


میمانیم ، همین جا میمانیم، به زانوان اشتران بزنید ، طعام کنید ،نماز


گزاران نماز به پا دارند، آب کمتر بنوشید و با خاک صحرا تیمم کنید


که راه بسیار است و آب کم.



کاروانی شباهنگام در جایی اتراق کرد که پیرمرد رهرویی بعد از


اتمام نماز در تاریكی  صحرا برق چشمانی که در نزدیکیش بود را


دید. از برق آن چشمان نیك پیدا بود که از اشتر سواران است.


پیرمرد گفت: سلام و درود بر تو ای همسفر. برق چشمان گفت: سلام


و درود بر تو ای مرد خدا، مشغول به چه کاری بودی؟ پیرمرد پاسخ


داد: نماز میخواندم، پایان یافت. مرد گفت: تعجب میكنم از تو ای


پیرمرد. پیرمرد پرسید:از چه تعجب میكنی؟ نماز را باید خواند در


هر حالی.مرد پاسخ داد: نماز را نمیگویم. منظور سن و سال توست


،از صدایت کاملا پیداست که سنی دو برابر من داری و از نای


صحبت کردنت و صدای قدمهایت بر شنهای صحرا پیداست که از


رهروانی . پیرمرد گفت: آری همینگونه است که میگویی، اما دلیل


تعجبت چیست؟ پاسخ داد: همین است دیگر، که تو با این سن و سال


و این حال چگونه طاقت خواهی آورد؟ من که فکر نمیكنم تا چند


منزل دیگر دوام و طاقت آوری، چه رسد به سر منزل مقصود و تا


آنجا منازل بسیار. در راه جا نمیمانی؟ پیرمرد کمی سکوت کرد،


سپس گفت: به نیتی سفر آغاز کرده ام، و چون در منزل اول جا مانده


ام اینگونه پیش میروم، مرد ساکت ماند، با اینکه از نظر پیرمرد


پاسخ کامل بود و اینکه دانست که صاحب چشمان براق منظورش را


درنیافته است، ادامه داد: وقتی پای در راهی  می گزاری اگر با تمام


وجود گام اول را برداری، در منزل مقصودی و در لحظه اول رسیده


ای و اگر این را بدانی، این علم تو را به پیش میبرد و هرگز جایی جا


نمی مانی، اگر حقا بدانی که با شروع حرکت رسیده ای. همچنان مرد


در سکوت بود، پیرمرد گونه ای خداحافظی کرد که انگار اصلا


منتظر پاسخ یا صحبتی از صاحب چشمان براق نبود و در تاریكی


فقط دو چشمان روشن ماند و صدای پاهای خسته ائی که بر ماسه ها


  میخرامید.  کاروانی شباهنگام در جایی اتراق کرد که صبحدم


پیرمردی جان سپرده بود.

 

 

 

 

                                                  سعید پرمشکانی زاده

                                                                

                                                        88.10.3   

                                                                      

                                                  34 دقیقه ی بامداد              

                                                           





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 19 آبان 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر