تبلیغات
داستان کوتاه - یک اشتباه کوچولو
 
درباره وبلاگ


این دومین وبلاگ منه.با همین موضوع
با این تفاوت که دیگه این وبلاگ رو نمیبندم
داستانک ها اول به دفتر نشریه برای چاپ میرن بعد میان ابنجا تو وبلاگم.جدید و قدیم.ضعیف و ضعیفتر(چون قوی نمینویسم)
داستانها کودکانم هستند.در زندگیم جاریند.مشخصا برای کس خاصی نوشته نشدند.
اگر سوء تفاهمی برای کسی پیش اومد.
بدونه که با یه داستان و قصه طرفه،نه خاطره.
واقعیتی در کار نیست.
خلاص

مدیر وبلاگ : سعید پرمشکانی زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه
زندگی در کلان شهر،مترو وسرعت و....داستان کوتاه میخواد




هو

رطوبت به صد می رسید.شلوغی لنگرگاه و بوی ماهی همه جای اتاق شش در شش به

اصتلاح مسافر خانه را پر کرده بود.روی

تخت نمور دراز کشیده بود طاق باز.

هنوز در دلش کشتی بالا و پایین می شد.چند ساعتی بود که از آن لنج پیاده شده بود.اما این

 اولین تجربه ی سفر دریایش بود.در دل به

خود دشنام می داد. زول زده بود به پنکه سقفی گردان که سایه اش، هر دو ثانیه ،چهار

سیلی به صورتش میزد.گرما را کم تر نمیکرد

، اما خوب هوا را در جریان می انداخت. کسی در می زند. نای رفتن تا دم در را

ندارد.صدا می زند: بیا تو ،در بازه.

رنگین پوستی رشید و با روپوشی سفید وارد می شود.لبخند میزند، دندانهایش رگه های

 زرد رنگ دارند که نشان می دهد بومی

همانجاهاست.با لهجه ای خاص به مهمان تازه رسیده و درمانده می گویید: ((متاسفم از این

 اتفاقی که افتاده آقا، لنج دو ساعت دیگر از

اسکله خارج می شود. این دفعه کاملا مطمعن هستم به مقصدی که مد نظر دارید میرود،با

ناخدایش شخصا صحبت کردم،شما هم دقت

بیشتری بفرمائید، اینجا همه ی لنج ها شبیه هم هستند.اطمینان حاصل کنید و بعد سوار شوید

 تا دوباره اشتباها به جای دیگری نروید.))

در را بست و بیرون رفت .

مرد آرام برخواست و بدون اینکه حرفی بزند ، دکمه های پیراهنش را یکی یکی بست.بادی

در لپش جمع کرد و بعد به همان شدتی که

هوا را از دهانش خارج میکرد،از اتاق خارج شد و به سمت اسکله رفت.

 

 

 

                                                                              سعید پرمشکانی زاده

                                                                                     90.3.28





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 بهمن 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
دوشنبه 20 شهریور 1396 06:27 ق.ظ
تلاش باور نکردنی وجود دارد. پس چه اتفاقی افتاد؟ مراقب باش!
دوشنبه 20 شهریور 1396 05:11 ق.ظ
ما یک گروه از داوطلبان هستیم و یک نام تجاری را شروع می کنیم
طرح جدید در جامعه ما. وب سایت شما با اطلاعات ارزشمند برای کار به ما ارائه داد. شما انجام داده اید
شغل قابل توجهی است و کل گروه ما از شما سپاسگزار خواهد بود.
یکشنبه 19 شهریور 1396 02:20 ب.ظ
اطلاعات بسیار خوب خوشبختانه من به طور تصادفی در وبلاگ شما سر و کار دارم (stumbleupon).
من آن را برای بعد نشانه گذاری کردم
یکشنبه 19 شهریور 1396 11:47 ق.ظ
اوه خدای من! شخص بسیار معروف! خیلی ممنونم،
با این حال من با مشکلات شما در RSS روبرو میشوم.
من نمی دانم چرا من نمی توانم به آن ملحق شوم. است
کسی که مسائل مربوط به RSS یکسان است؟ هر کسی که جواب را می داند، می توانید با مهربانی پاسخ دهید؟
با تشکر!!
پنجشنبه 12 مرداد 1396 09:14 ب.ظ
Thank you, I've recently been searching for info approximately this topic for ages and yours is the greatest I have discovered till now.

However, what concerning the bottom line? Are you
certain concerning the source?
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:43 ب.ظ
Admiring the time and energy you put into your website and
in depth information you provide. It's good to come across a blog every once
in a while that isn't the same unwanted rehashed information. Great read!
I've saved your site and I'm adding your RSS feeds to
my Google account.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 11:49 ق.ظ
you are truly a just right webmaster. The site loading pace is incredible.
It kind of feels that you're doing any distinctive trick.
Furthermore, The contents are masterpiece. you've performed a wonderful task in this subject!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر