تبلیغات
داستان کوتاه - صرفا یک قرار کاری
 
درباره وبلاگ


این دومین وبلاگ منه.با همین موضوع
با این تفاوت که دیگه این وبلاگ رو نمیبندم
داستانک ها اول به دفتر نشریه برای چاپ میرن بعد میان ابنجا تو وبلاگم.جدید و قدیم.ضعیف و ضعیفتر(چون قوی نمینویسم)
داستانها کودکانم هستند.در زندگیم جاریند.مشخصا برای کس خاصی نوشته نشدند.
اگر سوء تفاهمی برای کسی پیش اومد.
بدونه که با یه داستان و قصه طرفه،نه خاطره.
واقعیتی در کار نیست.
خلاص

مدیر وبلاگ : سعید پرمشکانی زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه
زندگی در کلان شهر،مترو وسرعت و....داستان کوتاه میخواد




هو

توی اون گرمای اواخر بهار دو ساعتی بود که روی پل هوایی ایستاده بود و آفتاب بعد از ظهری مستقیما

روی صورتش بود. می تونست روشو اون طرف کنه که آفتاب به پشتش بخوره،اما اگه این کارو میکرد،

جهت مخالف همکارش را میدید.او میخواست تماشاگر آمدن او باشد. در تمام عمرش به این اندازه منتظر

یک دوست هم نشده بود ،چه برسد به یک همکار.

بعد از این همه مدت و انتظار او آمد.

به طرز عجیبی نارنجی پوشیده بود.رنگ غیر متعارف.همین کافی بود که اولین دیدار بیرون از محل

کار را تا ابد در ذهن ماندگار کند.روی پل هوایی وسط بلوار بهم رسیدند.کسی آن پایین ایستاده بود.از

 همان پایین داد کشید: آهای آقا ... با شما هستم.

خیلی به هم می آیید...!

آنها آن بالای پل پچ پچ می کردند که: چرا اینقدر مردمانمان پر رو و بی شرم و حیا هستند.اما نمیدانستند

 که همین جمله از غریبه ی پایین پل ، یک قرار صرفا کاری را به ارتباطی مقدس،شیرین و غیر قابل

گسستنی تبدیل میکند.

 

       

                                               سعید پرمشکانی زاده

                                                  خرداد 1390

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 بهمن 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
چهارشنبه 2 فروردین 1391 01:19 ب.ظ
امان از این حرفا...
جالب بود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر