تبلیغات
داستان کوتاه - فوسه**
 
درباره وبلاگ


این دومین وبلاگ منه.با همین موضوع
با این تفاوت که دیگه این وبلاگ رو نمیبندم
داستانک ها اول به دفتر نشریه برای چاپ میرن بعد میان ابنجا تو وبلاگم.جدید و قدیم.ضعیف و ضعیفتر(چون قوی نمینویسم)
داستانها کودکانم هستند.در زندگیم جاریند.مشخصا برای کس خاصی نوشته نشدند.
اگر سوء تفاهمی برای کسی پیش اومد.
بدونه که با یه داستان و قصه طرفه،نه خاطره.
واقعیتی در کار نیست.
خلاص

مدیر وبلاگ : سعید پرمشکانی زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه
زندگی در کلان شهر،مترو وسرعت و....داستان کوتاه میخواد




 

هو

 

 

 

 

اصلاً امروز از صبحش پیدا  بود که یه نفر میخواد بمیره .

کجام من الان؟

آها ، توی راهرو سرد و کرخت  ، با نور مهتابی کسالت بار بیمارستان و من دارم خط قرمز کف راهرو رو که زنی حامله بهم نشون داده بود رو طی می کردم . صداش از وقتی تلفن رو قطع کرد تو سرم یک میلیون بار تکرار شده بود حتی همین لحظه ، هی صداش توی سرم مثل پتک به جلوی پیشونیم از داخل مغزم ضربه می زد و می گفت : زود باش ، الان بیا بیمارستان .

 وای خدا به دادم برس دارم بدبخت می شم. الان که می فهمم اون مرده. الان راهرو تمام میشه و من مجبورم بپیچم به سمت قرمز . . . نه . . . زرد . تا پیچیدم اونایی که رو زمین نشسته بودند بلند شدند . . .  توقف کردم . . .  صدای گریه ها بیشتر شد . . . مطمئن شدم  . . . دیگه نفهمیدم چی شد تا همین الان .

 

 سعید پرمشکانی زاده

 

88.9.10     

10 شب

 

** فوسه: با صدای آرام سخن گفتن.با خود و آهسته حرف زدن.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 بهمن 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
چهارشنبه 2 فروردین 1391 01:17 ب.ظ
great!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر