تبلیغات
داستان کوتاه - چی بگم؟
 
درباره وبلاگ


این دومین وبلاگ منه.با همین موضوع
با این تفاوت که دیگه این وبلاگ رو نمیبندم
داستانک ها اول به دفتر نشریه برای چاپ میرن بعد میان ابنجا تو وبلاگم.جدید و قدیم.ضعیف و ضعیفتر(چون قوی نمینویسم)
داستانها کودکانم هستند.در زندگیم جاریند.مشخصا برای کس خاصی نوشته نشدند.
اگر سوء تفاهمی برای کسی پیش اومد.
بدونه که با یه داستان و قصه طرفه،نه خاطره.
واقعیتی در کار نیست.
خلاص

مدیر وبلاگ : سعید پرمشکانی زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه
زندگی در کلان شهر،مترو وسرعت و....داستان کوتاه میخواد




انگار داری پاسبونی میدی٬توی یکی از بیابون های برهوت و یکم مرتفع این شهر و مرددی که اسلحت رو بندازی تو پادگان و از همون حریمی که تو پاسبونشی ٬ از بالای سیم خاردارا بزنی بیرون و هرگز هم بر نگردی...
استدلالت هم این باشه که: لزومی نمی بینم از یه مشت خس و خاشاک وسط بر و بیابون ساعت  ۵/۲ نصف شب اونم تو دل زمستون نگهبانی بدم٫و این جمله یکصد ملیون بار تو سرت تکرار شده باشه.

اصلا انگار که  وسط تابستون٬زیر تیغ جراحی آفتاب و بعد از گذشت ۵/۲ ساعت از ساعت ۱۲ روزی که اولین قرار دیدار با نگارت رو گذاشتی و هنوز مرددی که بری یا باید بیشتر منتظر بمونی؟
استدلالت هم این باشه که: نکنه نگار از اون پشت مشتا داره مارو دید میزنه و میخواد عکس العملمون رو بعد از ۵/۲ ساعت انتظار کشیدن رو ببینه!؟

 

بعله ابلهانست
ابلهانست٬انگار که نه انگار تو یه نویسنده هستی و ساعت ۵/۲ بعد نصف شب به سرت زده که با اشتیاق و ذوق وافر تند٬تند کاغذ سیاه میکنی که چی؟! که به ابلهانه ترین شکل ممکن یه طرح داستان به سرت زده و فقط میخوای بنویسیش.

 

اصلا خنده داره که تو یه نویسنده باشی و اونقدر احتمال اینکه داستانت با شیشه ی خیس یه ماشین تو کارواش برخورد کنه بیشتر باشه تا خونده بشه٬اونم در زمانه ای که هر روزش باید اول صبح بعد از سیگار ناشتا و دوش صبحگاهی و قبل از صرف صبحانه٬قیمت نان بربری با مواد اولیه چینی رو به روزش بدونی.البته اینجوری دیگه خیالت راحت که از حالا به بعد همه ی همشهریات نون به نرخ روز خورن از جمله خودت٬و دیگه نمیتونی به همسایت این جمله رو خطاب کنی:(نون به نرخ روز خور) میترسم یه روز هم بیاد که دیگه نتونم بهش بگم بادمجون دور قاب چین.....

 

 

اونقدر میتونی استدلال پیدا کنی برای پاسبونی تو بر و بیابون و سر قرار ٬سر کار رفتن و چشم به راه موندن و خودت رو توجیح کنی ولی هرگز دلیل و استدلالی برای فعل نوشتن نخواهی داشت.

انگار این زمانه نخواهد گذشت٬اما این فقط نگاره ایی از تاریخ است و می گذرد.روزهای خوب در راهند٬به شکل ابلهانه ایی انتظارش را می کشم که آن روزها را با چشمانم ببینم٬برایم فرزندان و نسلی که از من پای خواهد گرفت اصلا مهم نیست.خودم اهمیت دارم٬هیچکس مهم نیست.
همان گونه که تو بیشتر اهمیت داری ای شیشه خیس ماشین نه من و داستانم.

 

 

                                                      سعید پرمشکانی زاده

                                                                 91.5.13





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 22 مرداد 1391 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
شنبه 28 مرداد 1391 02:07 ب.ظ
سلام
دوست گرامی ویار همیشگی
این داستان را قبلا" در سایت خواندم وتوفیقی شد تا در وب سیایت زیارتتان کنم.
بله سیگار را سالهاست کنار گذاشته ام آنهم در مقابل یک اتفاق ساده!
چقدر خوشبخت بودم که توانستم این کار را بکنم.
حالا که کنار افراد سیگاری می نشینم تازه متوجه می شوم ...

چرا گاهی هوس میکنم بخصوص اوایل که گاهی دلم می خواست لثه هایم را هم بجوم!
اما خودکارم را گوشه لب گذاشته پک می زدم انگار که سیگار واقعی کشیده ام ارضا می شدمو هوس سیگار رد می شد.
قربان شما
سعید پرمشکانی زادهسلام.باعث افتخار شد که سر به وبلاگ ما زدید. فقط میتوانم رشک بورزم و همچنان سیگار بکشم. با اینکه مدتی کنار کذاشتم اما دوباره شروع شد آنهم در مقابل یک اتفاق ساده!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر