تبلیغات
داستان کوتاه - کجایم؟
 
درباره وبلاگ


این دومین وبلاگ منه.با همین موضوع
با این تفاوت که دیگه این وبلاگ رو نمیبندم
داستانک ها اول به دفتر نشریه برای چاپ میرن بعد میان ابنجا تو وبلاگم.جدید و قدیم.ضعیف و ضعیفتر(چون قوی نمینویسم)
داستانها کودکانم هستند.در زندگیم جاریند.مشخصا برای کس خاصی نوشته نشدند.
اگر سوء تفاهمی برای کسی پیش اومد.
بدونه که با یه داستان و قصه طرفه،نه خاطره.
واقعیتی در کار نیست.
خلاص

مدیر وبلاگ : سعید پرمشکانی زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه
زندگی در کلان شهر،مترو وسرعت و....داستان کوتاه میخواد




هو

انگار آن بالا، به دور از چشمان ستمگر دیگران، به دور از صدای تاس روی تخته ی بازی مرموز امروز،بمب اتم افتاده است.

انگار یخ هزاران ساله ی یخچال دلم،در پوسته ی استیل مرغوب ایتالیایی اش آب نمیشود حتی اگر دستان تو از خود زرتشت، از بلند ترین قله های آتشفشانی آمده باشند.

اصلا انگار من نمیتوانم انتخاب کنم میان این دو راهی ، در این تاریکی عمیق شبهای غریب لندن در دل این هزار توی سلطنتی.

انگار صبح الطلوع ، غروب میکند خورشید تاریخ در میان سه انگشت شصت، صبابه و انگشت کشیده ی وسط دستم.

تو را در میان همه ی انگار هایم نگاره میکنم تا نگارم باشی بدون هیچ نگرانی.

اینجا منم و دم نوش نعنایی با عسل کوههای سبلان در کنارهای خیابانهای لیز و خیس ونیز و به فانوس دریایی نیویورک انگشت وسط دستم را نشانه میرم، انگشت میانه ی دستم از هر برجی به تو نزدیکترند.

به برج کج در عکس بدون تعادل یادگاریت تکیه میدهم، اما بدون هیچ تویی، چون تو!

قرمزست صورت من از تو، همراه با بوی مواد شیمیایی. عکسها به کندی اما ظاهر میشوند به هر ترتیب، اینجاست که دلم گیره کم می آورد برای آویزان کردن خاطرات منحوست.

اینجا منم و صفحات دیجیتالی،اینجا فقط منم و مانیتور شخصی خودم، اینجا درست جایست که واقعا نمیدانم کجاست!

سر در گم ، گم شده ام در خیابانهای شرقی شهری به نام لهاسا، اسم خیابان را نمیتوانم بخوانم. خودم اسمش را گذاشتم میرزای شیرازی.

در میان این همه پودر رنگی در شهر هندویان،جشن میگیرم سومین سالگرد تنهاییم را!

میان این همه صفحه ی سنگی و صاف و یک دست که نشانی آشنا از کسان غریب میدهند،به سنگ قبر تو میرسم.

راستی اینجا چرا جغدها شوم نیستند ؟

سگها چرا نمی رقصند؟

مگر اینجا کرانه ی باختری خاور دور از راه ابریشم با ردپارکت نیست؟

کجایم من؟

یادت می آید چه گفته است ولی ولکا؟

تماشای این فیلم را از دست دادیم! بعد تو دیگر جمعمان هرگز جمع نمیشود.

 

                                                                          سعید پرمشکانی زاده

                                                                                 1391.9.12

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 13 آذر 1391 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر