تبلیغات
داستان کوتاه - مرگ یک نویسنده
 
درباره وبلاگ


این دومین وبلاگ منه.با همین موضوع
با این تفاوت که دیگه این وبلاگ رو نمیبندم
داستانک ها اول به دفتر نشریه برای چاپ میرن بعد میان ابنجا تو وبلاگم.جدید و قدیم.ضعیف و ضعیفتر(چون قوی نمینویسم)
داستانها کودکانم هستند.در زندگیم جاریند.مشخصا برای کس خاصی نوشته نشدند.
اگر سوء تفاهمی برای کسی پیش اومد.
بدونه که با یه داستان و قصه طرفه،نه خاطره.
واقعیتی در کار نیست.
خلاص

مدیر وبلاگ : سعید پرمشکانی زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه
زندگی در کلان شهر،مترو وسرعت و....داستان کوتاه میخواد




هو

 

 

 

 

باید قلم و كاغذی باشه كه كسی را بتوان كشت . بهترین آلات قتاله .


بعد از اتمام كار هم كسی نمی توانست به ادم گیر بده یا اصلا هیچ


محكمه ای اونو باز خواست نمی كرد . خیلی ساده ، بدون هیچ


دردسری فقط یك قلم می خواست و چند تا كاغذ . همین .  توی همین


فكرا بود كه سریع پرید و به قلم و چند تا دونه كاغذ پیدا كرد و آورد .


نشست روی نیمكت و شروع به نوشتن كرد . نوشت : (( مگه میشه


آدم بتونه كسی رو بكشه ، با به قلم و چند تا كاغذ ؟ بعد هم گیر نیوفته


؟‌و هیچ محكمه ای نتونه آدم رو بازخواست كنه ؟ مگه میشه ؟))



قلم رو روی كاغذ گذاشت ، سیگارشو با فندكش رو كه توی كلاهش


گذاشته بود از روی نیمكت برداشت و با خیال راحت شروع به


كشیدن سیگار كرد و به اطراف نگاه می كرد. او می خواست چیز


مهمی رو بنویسد. می خواست این آخرین نوشته هاش باشد. همه چیز


رو خیلی تند توی ذهنش مرور كرد ، او می خواست خودش را با این


آخرین نوشته ها بكشد . با همین جوهر و همین كاغذهایی كه الان


جلوی چشاته  . سیگار كشیدنش تموم شد. دوباره قلم رو برداشت و


خط بعدی رو اینجور شروع كرد : (( همیشه آدما اول روی این كاغذ


ها ، توی كل تاریخ ، كشته شدند ، بعد توی بیایونا و تصادفات و


جنگ ها و جلوی جوخه اعدام ، اول حكمی صادر شده ... )) به اینجا


كه رسید ، تصمیمش عوض شد. اون فهمید كه اصلا نمی خواد تنها


خودش رو بكشه و بعد جمله بعدی رو نوشت (( كاش جوری بود كه


آدم می تونست ، همه آدمها رو ، همه دنیا رو یه جا توی یه جمله ما


بین چند تا دونه كلمه بین تعدادی حروف ،تكراری با یك یا دوتا


ویرگول كوچولوی ساده با یه قلم و چند تا دونه كاغذ همه آدما رو


بكشه و خودش بمونه و خودش ، اینجوری از شر همه چیز خلاص


می شه .  دیگه هم محكمه ای نمی موند كه  آدم بخواد ازش بترسه. ))


مكث كرد . خودكار رو زمین گذاشت . اون به وجود خدا  و معاد


اعتقاد داشت . توی این فكر فرو رفت كه اینجاشو دیگه چی كار كنه ؟


خودكار برداشت و نوشت : (( اما یه محكمه می مونه ، اونو هیچ


كاریش نمیشه كرد ، اگه بشه هم محكمه الهی رو  می شكم ، این كار


رو میكنم ، هزار بار تا حالا این كار رو كردم ، هر وقت خطا كردم ،


محكمه رو كشتم ))  دوباره فكر قلم و از دستش گرفت : بعد نوشت: ((


اما  واقعا تا حالا نتونستم وجدان خودمو بكشم ، هیچ وقت ، نتونستم ،


یعنی اصلا نتونستم . )) ولی حسی بهش می گفت ، می شه ، می تونی


، و تو انكار می كنی . تو باید این قلمی كه دستته و كاغذهایی كه الان


روبروی تو هست ، كسی رو بكشی  . . . میتونی‌ ؟



 نوشت : (( از اول شروع می كنم . من ، نویسنده ، بدون هیچ نامی ،


هیچ امضاء و هیچ سمت رسمی ، این ، طی چند خط ، با این قلم و


این  كاغذ ،‌طی حكمی كه رسمی بودن یا نبودن حكم ، اصلا و اساسا


مهم نیست ، می خوام دنیا رو  با همه آدماش بكشم . بعد هم ، بعد از


چند دقیقه در سكوت یه نخ سیگار دود كنم و بعد طی چند خط دیگه


خودمو خلاص كنم . همین ))



بعد  آروم نشست . داخل كلاهشو كه رو كه روی نیمكت كنار دستش


بود نگاه كرد .  سیگارش تمام شده بود ، دیگه هیچ چیز جز یه فندك


داخل كلاه نبود . نوشت : (( و در چند دقیقه اخر ، قبل از حكم مرگ


خودم ، ترك سیگار می كنم ، چون سیگارم تموم شده و اصلا دوست


ندارم به این فكر كنم ، حالا سیگار از كجا گیر بیارم یا از كی بگیرم


یا از كجا بخرم و این تمایل من به سیگار كشیدن در این دقایق پایانی


نمی خوام منو عذاب بده ، می خوام مرگی راحت و بدون عذاب داشته


باشم ، پس سیگار رو ترك می كنم .))



دوباره چیزی ننوشت . یه چیی می خواست بنویسه ، كه اصلا توی


هیچ جمله ای نتونسته بود جاش بده ، از اون چیز هنوز توی ذهن


خودش هم حلاجی نشده بود . نوشت :



(( چقدر بد ، كه نتوستم چیزی رو كه می خوام بگم بنویسم ، اصلا هم


نمی تونم با كسی در موردش حرف بزنم ، اصلا از وقتی كه شروع


به نوشتن كردم ،  این صفحه رو  ، می دونستم چی می خواستما، اما


نتونستم بنویسمش ، نمی دونم چرا ؟ )) وسائلشو جمع كرد و شروع


به قدم زدن كرد ، آدما رو خوب نگاه كرد ، فكر می كرد می تونه این


نگاهها آخرین نگاهها باشه . رفت و یه فنجون چای و چند نخ سیگار


خرید . اصلا یادش رفت قراره سیگار كشیدن رو بذاره كنار ، دوباره


برگشت همونجا و شروع به نوشتن كرد : (( حالا كه خوب فكر می


كنم ، اصلا نمی شه ، سیگار رو گذاشت كنار ، لزومی هم نداره ، چه


فرقی هم می كنه ؟ آدم می تونه تا آخر عمرش سیگار بكشه و  از


سرطان ریه بمیره . یا اینكه سیگار نكشه و توی یه سانحه تویِ یه


تصادف جونش رو از دست بده ، بعد از مردن كلی پشیمون میشه .



می گه درسته از سرطان ریه نمردم اما اخرش مردم ،مه اونم تویِ‌یه


تصادف فجیع پر از شكتگی و پارگی بد و زخم های عمیق و چند تا


دونه غلت روی آسفالت ، حالا داغ یا خیس یا برفی ، زیاد فرق نمی


كنه با این همه درد و رنج ، چرا سیگار نكشیم ، چرا تجربه نكنیم ؟



چیزی كه همیشه دم دست بود ،  راحت گیر میومد ،‌ نكشیدیم ، چون


ترسیدیم ، كه سلامت رو از دست بدیم ، حالا من موندم و یه جسد پر


از زخم و كبودی كه خودمم تشخیص نمی دم این منم یا نه ! اگه از


سرطان ریه میمردم  لااقل یه جسد به ظاهر سالم داشتم . . . حیف . .


.  ))

 حالا دیگه تمام فكر و ذكرش شده بود كه اون جمله ، اون چند كلمه


،‌روی این چند تا كاغذ ، چی می تونه باشه . كه روند زندگی رو


عوض كنه ،‌ نوشت (( هیچ وقت نمی شه روند زندگیو عوض كرد .


زندگی هر جور كه بچرخه  چه به شادی چه به غم ، بازم جزء


  همین چیزیه كه ما اسمشو روند زندگی می ذاریم ،‌ما باید بتونیم یه


چیزیو عوض كنیم  ، غیر از زندگی ،‌عیر از این چیزی كه الان


هست ، یعنی درست ، تغییر ، لحظه پیانی زندگی ،‌و این مسئله باید


همه گیر باشده ، یعنی همه زنده ها باید تو یه روز خاص مثل امروز


،‌توسط یه شخص خاص مثل من روی چند تا كاغذ با همین قلمی كه


دستمه پایان بگیرن و چون كلمه همه زنده ها به میون میاد ،  دست


آخر بعد از اینكه همه مردن  بعد از چند دقیقه من هم در سكوت غیر


قابل تصوری بشینم  ، یه نخ سیگار در كما ل آسایش بكشم و بعد


روی همین كاغذ ها بمیرم . اما خوب هنوز هم خودمم نمی دونم چه


جوری میشه این كار رو كرد )).


دست از نوشتن برداشت . عمیقا داشت به این فكر میكرد كه چجوری


این اتفاق بیوفته ؟ اصلا از كجا می تونم شروع كنم ؟ ایمان داشت كه


یه روز این اتفاق میوفته . همه عمرش می دونست . این چند ماه اخیر


دیگه این فكر خستش كرده بود ، نوشت : ((  نمی دونم چرا ، ولی


مطمئنم كه یه روز همه با هم ،‌هر چی زندست تو دنیا با هم دیگه


میمیرن ، طبق یك حكم و توسط یك نفر ،‌بعد اون یك نفر می شینه تو


خلوت و در سكوت و وقتی كه دیگه هیچ موجودی زنده نیست ، تنها و


عمیق و با این حركت قدرت خودشو به رخ خودش می كشه . اگه من


بودم می نشستم و یه نخ سیگار دود میكردم . مطمئن هم هستم كه اون


یك نفر خود شو نمی كشه . اما من چون می خوام خو دمو نابود كرده


باشم ، اول همه رو بعد خو دمو روی این كاغذ با همین قلم كه تو

دستمه خلاص می كنم . دیگه كلافه شدم . اولش فكر می كردم كه میشه


. اما این كار من نیست )).نشست و عمیقا فكر كرد. بعد نوشت


: (( كاری از دستم بر نمی آید. پس می نویسم:



باید قلمو و كاغذی باشد تا بتوان كسی را كشت. بهترین آلات قتاله.


بعد از اتمام كار هم كسی نمی توانست به آدم گیر بده یا اصلا هیچ


محكمه ای اونو بازخواست نمی كرد . خیلی ساده بدون هیچ درد


سری فقط یك قلم می خواست و چند تا كاغذ همین. توی همین فكرها


بودم كه سزیع پرید و یه قلم و چند تا كاغذ پیدا كرد و اورد، نشست


روی نیمكت و شروع به نوشتن كرد.



نوشت : ((مگه می شه آدم بتونه كسی رو بكشه با یه قلم و چند تا كاغذ...؟))

 

 

 

سعید پرمشکانی زاده





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 19 آبان 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر