تبلیغات
داستان کوتاه - میفنامیک اسید
 
درباره وبلاگ


این دومین وبلاگ منه.با همین موضوع
با این تفاوت که دیگه این وبلاگ رو نمیبندم
داستانک ها اول به دفتر نشریه برای چاپ میرن بعد میان ابنجا تو وبلاگم.جدید و قدیم.ضعیف و ضعیفتر(چون قوی نمینویسم)
داستانها کودکانم هستند.در زندگیم جاریند.مشخصا برای کس خاصی نوشته نشدند.
اگر سوء تفاهمی برای کسی پیش اومد.
بدونه که با یه داستان و قصه طرفه،نه خاطره.
واقعیتی در کار نیست.
خلاص

مدیر وبلاگ : سعید پرمشکانی زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه
زندگی در کلان شهر،مترو وسرعت و....داستان کوتاه میخواد




هو

 

 

چهرش خیلی دیدنی بود. آدم یه جورایی دلش واسش میسوخت، اما


واقعاً صورتشو زیبا کرده بود. اگه دلم می آمد یه کاری میكردم هر


روز اشکشو در بیارم. لبای خوشکلش با اون چونه ی کوچولوش


میلرزید و بدون هیچ صدایی گوله،گوله اشكهای درشتشو، روی گونه


هائی که حالا صورتی رنگ شده بود میریخت؛ اصلا هم از این حالت


احساس خجالت نمیكرد و زول زده بود توی چشمام. شاید اون موقع


فکر میكرد من چه آدم قسیع القلبیم؛ ولی نمیدونست دارم از این


زیبایی،از این هارمونی شگفت لذت میبرم. زیبایی در عین


حضن.توصیفش خیلی سخته. بعد از چند دقیقه سکوت شكسته شد؛نه،


نشكست، سکوت منهدم شد!



خیلی آروم با صدای بریده بریده جوری که کلمات درست حالیم


نمیشد  گفت: حالا میخواهی چکار کنی؟ چند دقیقه جوابشو ندادم.فقط


یه نفس عمیق کشیدمو ازش پرسیدم: چکار باید بکنم؟ اصلاً چکار


میتونم بکنم؟ دوباره ادامه داد به هق هق کردن، بدتر از قبل. از جام


بلند شدم و بدون هیچ حرفی رفتمو یه لیوان آب واسش آوردم، ایستادم


بالای سرش تا لیوانو خالی کرد .یکم آروم شد. دیگه گریه نمیكرد.


برگشتمو رفتم سر جام نشستم. به خاطره اینکه بحث و عوض کنم و


از اون فضای محزون خلاص شیم، بهش گفتم: چند وقته دندونم درد


میکنه، خیلی داره اذیتم میکنه. بعد اون گفت :میشناسمت، تو همیشه


حرف دلتو با متلک میگی. بعد دوباره زد زیر گریه و هق هق کنان


گفت: میدونم دندون خرابو باید کند انداخت دور.



بهش گفتم: خیلی احمقی، منظور من اصلاً این نبود؛ فقط میخواستم


بحثو عوض کنم. اما باور نکرد. طبق عادتم رفتم سر کیفش. در


کیفشو باز کردم، اما اون عکس همیشه هیچ امتناعی نکرد و غور


نزد. خوب کیفشو گشتم؛ بعد ازش پرسیدم: چرا تو کیفت یه میفنامیک


اسید پیدا نمیشه؟

چیزی نگفت. بعد خودم جوری که هم شوخی باشه وهم خودم و لوس


کرده باشم تا جو یه خورده عوض بشه، گفتم: اصلاً چرا باید تو کیفت


یه داروخونه داشته باشی؟ چیزی که میخواستم شد. لبخند زد. وای چه


صحنه ی دوست داشتنی ای. لبخندی که اصلاً دوست نداشت من


ببینمش و ازم مخفی میکرد، اما ناچار به خنده شد با چشایی که هنوز


ترن. بعد گفتم :تو دندون درد من نیستی، همه ناراحتیم اینه که


میفنامیک اسیدم دیگه نیستی.



فکر می کردم جو عوض شده و آروم تر شده؛ اما بدتر شد. پرسید:


حالا هرچی تو بخواهی میشم. گفتم: تو خیلی خوبی، خیلی دوست


دارم، اما اگه بری واسم یه میفنامیک بگیری بهتر هم میشی. پرسید:


واقعا ًدوستم داری؟؟؟

گفتم شك داری؟ گفت: قسم بخور به مقدسات اگه راست میگی.



گفتم به خودت قسم پنج تا دوست دارم. بعد بلند شد و با دستمال کاغذی


اشکای ریملیشو پاک کرد و گفت: میرم واست میفنامیک اسید بگیرم و


بیام. گفتم :فقط زود بیا، دارم میمیرم از درد.



اونم زود رفت و برگشت؛ نمیدونم چرا، اما تا پاشو داخل گذاشت،


دیگه دندونم درد نمیكرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                           سعید پرمشکانی زاده

 

                                                            88.5.18  برجک 6

 

       





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 19 آبان 1390 :: نویسنده : سعید پرمشکانی زاده
نظرات ()
جمعه 27 آبان 1390 04:06 ب.ظ
ساده وارام بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر